214
بود همان حالت وجدش به جاى
ليك از آن شاهد دستانسراى
خرقه به پيران حرم داد و گفت
سرّ خود از خلق چه دارم نهفت
در دل من و جد الهى نماند
جنبش من جز به ملاهى نماند
ز آتش اغيار درونم به جوش
خرقۀ اصحاب، چه دارم به دوش
خوش نبود بتكده دل زان نگار
خلعت اسلام به بر، كعبهوار
تا به حقيقت نكشيد آن مجاز 1
باز نيامد به سر خرقه باز
2
حكايت سالكى عزم حج كرد و بدين شوق، راهى بيابان شد. روزها را سپرى مىكرد و بيابانها را پشتسر مىنهاد تا به خانه خدا برسد. روزى از دور شخصى را ديد كه بهسوى او مىآيد. از ديدن او هراسان شد كه مبادا آن شخص به وى آسيبى برساند. وقتى آن شخص، نزديك شد، از او پرسيد: كيستى كه مايه ترس من شدهاى و ايمنى را از من ربودهاى؟ آن مرد پرسيد: تو كه هستى كه از من چنين مىپرسى؟ گفت: من عزم كعبهاى دارم و رو بهسوى آن دارم، و از آنان كه دو قبله دارند، بيزارم. آن مرد گفت: اگر راست مىگويى كه خداى تو و كعبه تو يكى است و تنها او قبله توست، چرا از غير او مىترسى؟ آنكه تنها، كعبه، قبله اوست و تنها از خدا مىترسد، هيچگاه از غير او هراسى به دل راه نمىدهد.
گفت من سوى يكى رو دارم
از دوگويان جهان بيزارم
گفت اگر زانكه خداى تو يكى است
در دلت از يكى او نه شكى است
شرم بادت كه جز از وى ترسى
پاى بگذاشته، از پى ترسى
چون خدادان ز خدا ترسد و بس
ترسد از وى همه چيز و همه كس