213 مكرّم آمد. در حال گردش در بازار، از حكمت الهى، به كنيزكى زيبا برخورد. در حال، به عشق آن كنيزك دچار شد و ذكر و فكر آن زن زيبا در قلبش جاى گرفت. پس در كعبه مكرّم از عزيزان و اولياى الهى نيز كسى بود. روزبهان به مجلس او آمد و او را گفت: اى مقتدا و مرشد اهل شريعت و طريقت، اين خرقه و كسوت من در حضور تو امانت بماند كه اين كسوتِ رجال و اصحاب كمال است. اينك در من حالى پيدا آمده كه شايسته اين لباس نيست، بلكه مناسب اهل هوى و اصحاب شهوت است. پس اكنون با حال كنونى من، پوشيدن لباس اهل شهوت مناسبتر و بهتر است؛ تا بدينگونه، در زمره اهل نفاق و ريا نشوم و در لباس صلح، با هواى اهل نفاق و با خُلق آنان خو نگيرم كه تنها يك قبله را بايد برگزيد و بهسوى يك قبله تعظيم نمود. لباس را پيش آن عزيز گذاشت و رفت و چند روزى به درگاه حضرت حق تضرع كرد. حقتعالى آن هوى و هوس را از قلب شيخ به كلى بيرون كرد و شيخ، مرتبه و صفاى اول بازيافت. آنگاه پيش آن عزيز آمد و گفت: اكنون من در خور اين خرقه اهل كمال شدم، امانتم را به من بازگردان. آن عزيز خرقه روزبهان را به او باز پس داد. 1 عبدالرحمان جامى اين حكايت را چنين به نظم درآورده است:
كعبهروى از سر وجد عظيم
در صف پيران حرم شد مقيم
مرغ دلِ او چو زدى پرّ و بال
رستى از اين دامگهِ پُر وَبال
وجد الهيش رهاندى ز خويش
جذب حقش باز ستادى ز خويش
آمدى، از هستى خود گشته صاف
رقصكنان گِرد حرم در طواف
روزى از آنجا كه قضا ره زدش
زخم بلا بر دل آگه زدش
مُطربهاى رونق كارش ببرد
وز دل و جان، صبر و قرارش ببرد
ذوق مى و عشوه و نازش چشيد
دل ز حقيقت به مجازش كشيد