115«آن پيرمرد يا آن صاحب لباس فرجى؟» گفتم: «صاحب فرجى». گفتند: «زخمت را به او گفتى؟» حكايت را نقل كردم. آنها لباس من را بالا زدند و ران من را ديدند كه اثرى از زخم باقى نمانده بود. مردم ازدحام كردند و پيراهن من را پاره پاره كردند. خبر به ناظر بينالنهرين 1 رسيد و آمد از نزديك بررسى كرد و رفت و واقعه را به بغداد گزارش داد. من شب را در سامرا ماندم و آنگاه صبح حركت كردم. چون بهبغداد رسيدم، ديدم جمعيت بسيارى در انتظار مناند و هركس وارد مىشود اسم او را مىپرسند و چون من را شناختند مجدداً پيراهن من را پاره پاره كردند و براى تبرك بردند. سرانجام سيدبنطاووس با گروهى رسيد و من را از دست مردم نجات داد.
سيد فرمود: «تو شفا يافتى؟» عرض كردم: «بلى». ران من را ديد. چون زخم را قبلاً ديده بود و از آن اثرى نديد، ساعتى از خود بىخود شد. چون به حال عادى برگشت، فرمود: «خبر تو به وزير رسيده و از من خواسته است كه نزد او برويم». هر دو به پيش وزير رفتند آنگاه سيد فرمود: «اين مرد، برادر و از بهترين اصحاب من است». وزير گفت: «قصه را برايم نقل كن». چون قصه را نقل كردم، وزير به دنبال اطبا فرستاد. چون حاضر شدند، به آنها گفت: «شما زخم اين مرد را ديده بوديد؟» گفتند: «بلى». پرسيد كه دواى آن چيست؟ همه گفتند: «علاج آن منحصر است در بريدن آن زخم. ولى زندهماندن او بعيد است». پرسيد: «اگر نميرد تا چه مدتى آن زخم خوب مىشود؟» گفتند: «دستكم دو ماه آن جراحت باقى مىماند و جاى آن هرگز موى نخواهد روييد». باز پرسيد: «شما چند روز است كه او را نديدهايد؟» گفتند: «با امروز ده روزاست».
وزير ران را برهنه كرد و به اطبا نشان داد. ديدند با ران ديگر اصلاً تفاوتى ندارد. يكى از اطبا كه نصرانى بود فرياد برآورد و گفت:
«وَاللهِ هذا مِنْ عَمَلِ المَسيحِ» ؛ «بهخدا قسم كه اين از معجزات حضرت مسيح است».
خبر به خليفه رسيد. وزير، من را به نزد او برد. مستنصر گفت: «قصه را بيان كن».