114فرجىپوش قرار گرفتند. فرجىپوش به من فرمود: «فردا روانه مىشوى؟» گفتم: «بلى». گفت: «جلو بيا تا ببينم چه چيز تو را آزار مىدهد؟» با خود گفتم: «من شستوشو كردهام و از سوى ديگر عرب باديهنشين احتراز از نجاست ندارد و لباس من هنوز تر است. ازاينرو تمايل به جلورفتن نداشتم. اما ايشان خودش خم شد و مرا به طرف خود كشيد و دست بر آن جراحت نهاد و فشرد؛ بهطورى كه به درد آمد. در همين حال آن پيرمرد به من گفت: «
افْلَحتَ يا اسماعيلُ» ؛ «رستگار شدى اى اسماعيل».
من گفتم: «
افْلَحْتُم» ؛ «رستگار باشيد». ولى تعجب كردم كه نام من را از كجا مىدانند. دوباره آن پيرمرد به من فرمود: «امام است. امام». به سرعت جلو رفتم و ركابش را بوسيدم. امام حركت كرد من نيز با جزع و فزع به دنبال ركاب او در حركت بودم. به من فرمود: «برگرد». عرض كردم: «از شما جدا نمىشوم». باز فرمود: «برگرد كه مصلحت تو در برگشتن است». من نيز گفتم: «از شما جدا نمىشوم». آن پيرمرد گفت: «اسماعيل! شرم نمىكنى؟! امام دو مرتبه به تو مىفرمايد برگرد و تو برنمىگردى». من ايستادم. چند قدم كه از من دور شدند، حضرت روى به من كرد و فرمود: «چون به بغداد رسيدى، مستنصر 1 تو را مىطلبد و به تو عطايى مىدهد. از او قبول نكن و بهفرزندم رضى 2 بگو: تو را به علىبنعرض معرفى كند و من به او سفارش مىكنم كه هرچه بخواهى به تو بدهد».
من در همان مكان ايستادم تا از نظر من غايب شدند. ساعتى با حال تأسف در آنجا نشستم و سپس به سمت شهر و حرم عسكريين روانه شدم. چون مردم من را مضطرب و متغير ديدند، گفتند: «مشكل دارى؟» گفتم: «نه». گفتند: «با كسى نزاع كردهاى؟» گفتم: «نه، شما به من بگوييد آيا اين سواران را كه از اينجا گذشتند، ديديد؟»
گفتند: «ايشان از شرفايند». گفتم: «نه، بلكه يكى از آنها امام عصر(عج) بود». پرسيدند: