113يك مشت بود در ران چپش بيرون آمد و در فصل بهار مىتركيد و از آن خون و چرك بيرون مىآمد و درد و رنج آن پدرم را از هر كارى باز مىداشت. پدرم به حله رفت و خدمت سيدبنطاوس 1 رسيد و ناراحتى خود را به ايشان گفت. سيد بن طاوس نيز جراحان حله را حاضر كرد. ولى همه گفتند: توثه بالاى رگ اكحل قرار گرفته است و چنانچه توثه را ببريم، رگ اكحل بريده مىشود و فرد زنده نخواهد ماند.
سيد به اسماعيل گفت من قصد بغداد دارم. همراه من بيا شايد اطباى بغداد كه تواناترند كارى بكنند. ولى متأسفانه اطباى بغداد نيز همان را گفتند كه جراحان حله گفته بودند.
اسماعيل دلگير شد. سيدبنطاووس براى دلدارى به او گفت: «نمازت با وجود اين خون صحيح است و صبركردن مقابل اين درد و رنج، ثواب خواهد داشت». اسماعيل گفت: حال كه چنين است من به سامرا مىروم و متوسل به ائمه اطهار(عليهم السلام) مىشوم. 2 سپس به سامرا مىرود و بعد از زيارت امام على النقى و امام حسن عسكرى(عليهما السلام) ، به سرداب مىرود و شب را در آنجا با استغاثه به صاحبالأمر مشغول مىشود. آنگاه مىگويد: صبح به طرف دجله رفتم. جامه خود را شستم و غسل زيارت كردم و ابريقى كه داشتم پر از آب كردم و مجدداً متوجه حرم مطهر شدم. هنوز به شهر و قلعه نرسيده بودم كه ديدم چهار سوار مىآيند. فكر كردم از بزرگان اطراف سامرايند. وقتى جلو آمدند، ديدم دو نفر از آنها جواناند كه يكى از آنها تازه موى به صورتش روييده بود، و ديگرى پيرمرد بسيار پاكيزهاى بود كه نيزهاى بهدست داشت و چهارمى شمشيرى حمايل كرده و روى آن لباسى معروف به «فرجى» پوشيده و تحتالحنك 3 انداخته بود و نيزهاى در دست داشت. پيرمرد، طرف راست و آن دو جوان، طرف چپ آن