72 دارد؛ پس ممكن است به نتيجهاى درست يا نادرست برسد. اين، خصوصيتِ معرفتى همۀ انسانهاست و اصولاً معارفى كه در سطح انسانها، به دست مىآوريم، ممكن است درست يا غلط باشد. در تعريف ياد شده رشته اتصالى ميان امام و خداوند وجود ندارد.
- «سعدالدين تفتازانى» در كتاب «اَلمَقاصِد» 1 مىگويد: «امت نياز به امامى دارد كه دين را زنده كند، سنّت را به پاى دارد، داد مظلومان را بستاند، حقوق آنها را استيفا كرده و در مواضع خود قرار دهد». آنچه در اينجا ذكر شده، مانند تعريف پيشين، به پاداشتن دين و سنّت، گرفتن حق مظلومان و حق را در جاى خود نهادن، همه مربوط به امور دنيوى است؛ چنانكه ملاحظه مىكنيم ايشان نيز به رابطۀ هدايت معنوى امام با خداوند معتقد نيست.
- «اِبن خلدون» در كتاب «المقدمه»، همين يا شبيه همين تعريف را آورده است.
- «قاضى عبدالجبار معتزلى» در كتاب «اَلاُصُولُ الخَمسة» 2 مىگويد: «ما دين و شريعت را از امام نمىآموزيم. امام شأن خاصّى همچون اميران و حكمرانان دارد». وى، به صراحت حجيت و ويژگى الهى بودن و نمايندۀ خداوند در امور شريعت بودن را از امام نفى كرده، مىگويد:
«نقش امام حل مشكلات زندگى روزمره مردم است».
چنانكه پيداست، در نگاه اهلسنت به امامت، برخلاف اعتقاد شيعه، ويژگى تقدس و تأييدات الهى براى امام وجود ندارد.