388غلاب آمدم، از جوف صنم صدايى بيرون آمده گفت: اى مالك اى مالك به مالى كه از تو تلف شده اسف مكن، در مسكن قبيله ارقم چاهى است نزد او برو در آنجا يك سگ سياهى خواهى ديد اگر آن سگ را برداشته و براى صيد و شكار به بيابان بروى متموّل خواهى شد.
مالك پس از آنكه مقالاتى را كه غلاب گفته بود بهطور مزبور تعريف و بيان نمود، وضع پيدا كردن سگ سياه و شكار رفتن خود را بهطور آتى حكايت مىنمايد كه به موجب امر و اخطار غلاب حركت كرده و بر سر چاهى كه در مقر قبيله ارقم بود درآمدم و گردن سگ سياهى را كه مرا استقبال كرد بسته و بهقصد شكار به صحرا اندرآمدم، پس از آنكه در بيابان مقدارى مسافت طى نمودم سگ سياه كه ريسمان او را در دست داشتم آهويى ديد، اگرچه طورى اضطراب و هيجان نمود كه چيزى نمانده بود ريسمان گردن خود را از هم بگسلد من پس از آنكه در رها كردن آن قدرى ترديد نمودم، آخرالامر رها كردم كلب مزبور دويده و آهو را گرفت.
من از مشاهده اين حالت كلب خوشحال و مسرور شده، عودت نموده آهو را براى غلاب ذبح و قربان كرده روز بعد نيز براى شكار بيرون آمدم و به اين ترتيب هر روز صيد و شكار و ذبح و قربان كردم و تقسيم او را اعتياد نمودم، كلب مزبور روزى براى گرفتن شترمرغى كه ديد روان شد وليكن چون يك حيوان ديگر را ديد از آن حيوان رم كرده، خود را به زير پاى ماديانى كه سوار شده بودم درانداخت.
من چون آن حيوان را نمىديدم از اين حركت كلب مزبور تعجب نموده و براى اينكه جهت آن را بفهمم از حيوان خويش پياده شدم، آن حيوان چون مرا ديد به سگ خطاب كرده گفت: اى كلب. آن حيوان گفت چيست؟ آن حيوان گفت: اصنام هلاك شده و دين اسلام ظهور نمود، تو نيز قبول اسلام كن تا اينكه نجات بيابى! پس از اين مكالمه هردو از چشمم نهان شده و رفتند. همانا اين دو حيوان از طايفه جن بودهاند، اين وقعه سبب اسلاميت مالك بن نفيع بوده است.