387شهابها زده شدند، اصنام از احكام خود ساقط گشتند، خيرالكتب به خيرالعرب نازل شد.
جناب عبدالله گويد من كه اين مقاله را شنيدم به خانه خود مراجعت كرده و پرستش اصنام را به اكراه تمام به عمل آورده و در اين احوال غوررسى 1 نمودم و فهميدم كه حضرت رسول در مكه مكرمه ظهور كرده است، رفته و بدين اسلام مشرف گشتم.
مالك بن نفيع روزى براى جستجوى ناقه گمگشته خويش به صحرا درآمده بود، پس از اينكه مدت مديد او را تفحص نمود در محلى پيدا كرده و معاودت نمود وليكن چون شب درآمده بود به موجب عادت عرب در دامنه كوهى منزل گزيده و به خواب رفته بود، همين مالك گويد كه من در حالت يقظه بودم كه ناگاه هاتفى گفت:
اى مالك اى مالك اگر محلى را كه ناقه تو خوابيده است، قدرى حفر كنى چيزى خواهى جست كه ممنون و محظوظ گردى! من شتر را بهطرفى كشيده و محلى را كه او خوابيده بود حفر كردم، ناگاه صنمى پيدا كردم كه به شكل زنى از سنگ ساخته شده بود، ظهور آن مرا آنقدر محظوظ و ممنون ساخت كه براى قربانى آن يكى از دو شترم را ذبح كردم و پس از آن صنم مذكور را به اسم غلاب مسمى ساخته، به شتر ديگر خود بار كرده و به شهرى كه در آنجا ساكن بودم آوردم.
اهالى بلده به اين سعادت من حسد كرده اگرچه خواستند غلاب را از دستم گرفته و به محلى كه مخصوص عموم بود بگذارند وليكن من به اجماع و اختلال آنان اعتنا نكرده، غلاب را آورده در محل معينى از خانه خود ركز نمودم، وقتىكه غلاب را بهخانه خود آوردم هر روز ذبح قربانى را نذر و عادت نموده و سه رأس گوسفندى را كه داشتم در ظرف سه روز ذبح كرده و چون براى استحصال رضاى او ديگر حيوانى نداشتم كه ذبح كنم، براى اينكه از اين فقر و اضطرار خويش معذرت جويم به نزد