389عباس بن مرداسالسلمى روزى در نخلستان خود سياحت مىكرد چون وقت زوال شد ديد كه شخصى به يك شتر مرغ سفيدى سوار شده و از سرتا پا لباس سفيد پوشيده است و گفت: «اى عباس بن مرداس آيا مىدانى كه شياطين و اجنههايى كه حوادث سماويه را استراق مىكردند پراكنده شدند؟»
و آيا مىدانى كه حالات دنيا به كلى متبدل و متغير گرديد و آيا مىدانى كه پيغمبر صاحب الهام و بر و تقوى كه عصر دوشنبه و شب سهشنبه ظهور كرده است صاحب شترى است كه دوگوش او بريده شده است.
عباس بن مرداس گويد كه من از استماع اين كلمات بهطور فوقالعاده رم كرده به نزد ضمارنام صنمى كه قبيله من او را براى خود معبود اتخاذ كرده بود رفته و مقالاتى را كه از شخص مزبور شنيده بودم در حضور ضمار عرض و بيان نمودم در اينحال از بطن ضمار صداى غريبى ظهور كرده و ابيات آتيه را گفت:
قُل للقبائلِ مِن سليمٍ كُلِّها
به افراد قبايل سلمى بگو صنم ضمارنام هلاك شده و اهل مسجد كامران گرديدند، قمار هلاك شد حال آنكه كسانىكه منسوب به قبيله شما بودند قبل از اين به او سجده مىنمودند، قبل از آنكه به حضرت محمد قرآن عظيمالشأن نزول كند و شخص كريم كه نبوت را با هدايت توارث نموده است آن حضرت قبل از پسر مريم از آل قريش يك مهتدى است.
عباس بن مرداس گويد كه زمانىكه من از ضمار اين كلمات را شنيدم ضمار را شكستم و با سيصد نفر از افراد قبيله خود به مدينه منوره رفته و قبول اسلام نموديم، به موجب فرمانى كه از حضرت رسول صادر گرديد ماجرا را كماجرى عرض و بيان نموديم. اين وقعه از عبدالرحمن بن انس السلمى روايت گرديده و ضمار مذكور صنمى