359
حكايت
هشام بن العاص كه در خلافت ابوبكر به نزد امپراطور شرق به سمت ايلچىگرى مأمور شده بود، صورت مأموريت خود را نقل نموده و يك قصه عبرتآميزى نيز روايت كرده است. هشام گويد كه:
من با يك نفر ديگر از جانب خليفه اول مأمور شده بودم كه هرقليوس را به دين مبين اسلام دعوت كنم، وقتىكه به مركز سلطنت هرقليوس رسيديم، ما را بهيك عمارت بسيار مزين منزل دادند، پس از سه روز هرقليوس ما را احضار نموده و مراسم خوشآمدى بهجاى آورد و در حين مكالمه امر نمود كه يك صندوق بسيار بزرگ مذهبى آوردند، اين صندوق محلهاى بسيار جعبهمانند داشت. يكى از آن چشمهها را باز كرده لوحه احمراللونى بيرون آورد كه به پارچه سياهرنگى پيچيده شده بود، در اين لوحه صورتى تصوير شده بود كه قامت بلندى داشت، هرقليوس از ما سؤال كرد كه آيا اين را مىشناسيد؟ گفتيم: «خير».
هرقليوس گفت: «اين صورت حضرت ابوالبشر(ع) است. صورت اين تصوير آلگون 1 و چشمانش بزرگ و گردن بلند داشت و گيسوهاى او دو شقه شده، بسيار خوب بافته شده بود».
پس از آنكه هرقليوس صورت حضرت آدم را به محل خود گذاشت، ديگر