47ميثم گفت:
من هم مردى را مىشناسم سرخ چهره با دو گيسوى بلند كه براى يارى پسر دختر پيامبر (ص) خروج مىكند. عاقبت كشته مىشود و سرش را بر نيزه مىگذارند و در شهر كوفه مىگردانند!
آن دو از هم جدا شدند و كسانى كه سخنان آن دو را شنيده بودند، گفتند: «دروغگوتر از اين دو نديده بوديم!»
ساعتى نگذشت كه «رشيد الهجرى» نيز از راه رسيد و سراغ آن دو را گرفت. مردم گفتند: «آنان رفتند و شنيديم كه چنين و چنان گفتند!» رشيد گفت: «خداى ميثم را بيامرزد!» فراموش كرد بگويد كه به آورنده سر حبيب يك صد درهم بيشتر جايزه داده خواهد شد. 1
سپس راه خود را گرفت و رفت. مردم چون اين را شنيدند، گفتند: «به خدا سوگند كه اين يكى، از آن دو نفر نيز دروغگوتر است!» طولى نكشيد كه ديديم ميثم در كنار در خانه «عمرو بن حريث» به دار آويخته شد و سر حبيب را كه همراه امامحسين عليه السلام كشته شده بود، بالاى نيزه كردند و به كوفه آوردند و اين رخدادها همانطور كه آنها گفته بودند، اتفاق افتاد. 2
روايت شده كه روزى حبيب جلوى مغازه عطارى در بازار كوفه ايستاده بود تا براى محاسن خود رنگ بخرد. «مسلم بن عوسجه» از آنجا مىگذشت. رو به سوى حبيب