139 حيوانات بود. يك سطل حلبى از همان آب كذايى را پر كردم و قدرى از محل چاه فاصله گرفتم و در پناه يك درخت خار مغيلان صورت غسلى انجام دادم. تمام فضاى بيابان را درختهاى مغيلان پر كرده بود. بعد از غسل كردن معلوم شد در حوالى همان چاه، يك استخر آبى است كه براى رفع حوائج حجاج درست كردهاند. به اين ترتيب مطمئن شديم كه آنجا جحفه است. ولى آب استخر هم خيلى مطلوب نبود.
وداع جحفه
رفقاى ديگر هم هر كدام به نحوى غسل كردند و يا وضو گرفتند و احرام حج بستند و تلبيه گفتند. گرچه هوا بسيارگرم بود و ما نيز امكانات رفاهى نداشتيم، ولى روحيه معنويمان قوى بود و همه براى مراسم احرام آماده شديم و صداى تلبيه فضا را گرفت و سپس عازم مكه معظمه شديم.
لبيكگويان در همان ماشين كمپرسى در حالى با ميقات جحفه وداع كرديم كه باد تندى ميوزيد و خاكهاى بيابان را از جا بلند مىكرد و سراپاى ما را پر از خاك كرد. هنگام بازگشت دوباره به رابغ رسيديم. افراد خواستند استراحت كنند. حقير وقتى از ماشين پياده شدم گويا يك لباس سرتاسرى از گرد و غبار بدنم را پوشانده بود و چشم خود را با سختى باز كردم. پس از ساعتى استراحت در رابغ، عازم مكه معظمه شديم و از بدو حركت از جحفه تا مكه صداى حقير به تلبيه بلند بود.