205«اميل دور كيم» است كه در سالهاى نخست قرن بيستم دين را ملحوظ داشت و آن را عاملى دانست كه مردان و زنان را از تعلّقات و نفع مادى صرف بالاتر مىبرد. 1از طرفى در قرن نوزدهم افكار و اعمال مسيحيت، سرمايهدارى را رونق بخشيد و اين امر بهويژه در ايالات متحده و بريتانيا مشاهده مىشد. مسيحيت به اقتصاد سرمايهدارى مشروعيت بخشيد و نظم اجتماعى موجود را امرى مقدّس شمرد. در واقع سرمايهداران نيز از بيان اين نكته خوددارى نمىكردند كه برخى از اشكال «مذهب پروتستان» مشوق فعاليتهاى صنعتى است، همين نقش دين بود كه مورد انتقاد شديد «ماركس» قرار گرفت. امّا در ايالات متحده دين نقش غالب را در مشروعيت بخشيدن به اقتصاد داشت و در آنجا شكل كالونى مذهب پروتستان، اين مطلب را مورد تأئيد قرار مىداد كه موفقيت اقتصادى و پيشرفت مالى مايه سربلندى هركس در پيشگاه خدا و خلق است. در اواخر قرن نوزدهم در آلمان مسئله رابطه دين و اقتصاد مورد توجه زياد واقع شد و انديشمندان آلمان به موضوع علت شكلگيرى سرمايهدارى توليد، توجّه جدى نمودهاند، چرا كه كشورهاى ديگر نسبت به آلمان پيشرفت بيشترى داشتهاند. در اين دوره علماء و پيشوايان دينى از راههاى مختلف در برابر تحولات اجتماعى ناشى از برآيند سرمايهدارى موضع گرفتهاند. اين واكنشها و موضعگيرىها ابعاد مختلفى داشت، از بيان اينكه سرمايهدار تهديدى است براى زندگى و سلامت اجتماعى، تا فرض لزوم تعديل و اصلاحات در آن. از سوى ديگر مذهب «كالونيسم» نيز اين شيوه را تحسين مىكرد و در ايالات متحده با عمل و تفكرى كه به «سوسياليسم» نزديك بود به شدت مخالفت مىكرد، زيرا در آن دنياى بدون دين تجويز مىشد. كليساى «كاتوليك» هم معتقد بود كه در «كاپيتاليسم» ريشههاى مادگرايانه وجود دارد ولى در اعتراض به آن در صورت گرايشهاى سوسياليستى گوناگون نيز گرايش ضددينى را مشاهده مىكرد. بهطوركلى در دوران بروز تمايل دانشمندان به بررسى رابطه بين دين و اقتصاد، آلمان جايگاه فلسفى و جامعهشناختى اين مباحت بود و علاقه خاصى به آثار «كارل ماركس» بوجود آمده بود. «ماركس» و «انگلس» بهويژه ايدئولوك معروف حزب سوسيال دموكرات، «كارل كاوتسكى» معتقد به استقلال حوزه اقتصاد بودند. اين تفكر آنان را به جايى رساند كه دين را صرفاً نتيجه عوامل اقتصادى بدانند. شايد همين موضوع باعث شد تا «ماركس» تأليفات مؤثر و نافذى در زمينه ارتباط دين و اقتصاد طرح نمايد و به اين نتيجه رسيد كه علائق افراد نسبت به امور دنيوى و به خصوص نسبت به نيازهاى اقتصادى آنان، خود به خود بوجود نيامده است بلكه رشد و توسعه آنها در نتيجه تغيير اوضاع فرهنگى و شرايط روانى بوده است كه با رابطۀ فرد و جامعه پيوند مستقيم دارد. بهويژه در آثار «وبر» توجه و تأكيد خاصى به رابطه بين علائق مادى و علائق آرمانى به تعبير «وبر» ديده مىشود كه