86با هم خوب بودند و گل مىگفتند و گل مىشنيدند و با هم مشورت مىكردند؛ از يك طرف مىنويسيم ابوبكر، عمر را به در خانه فاطمه[(عليها السلام)] فرستاد تا از عباس، على و زبير بيعت بگيرد و اگر امتناع كردند با آنها بجنگد. عمر هم با شعلهاى از آتش به در خانه فاطمه(عليها السلام) آمد و چنين و چنان كرد! 1
عبدالمجيد كه بر آستانه روى پنجههاى پا نشسته بود و دست راست را مشت كرده به كف دست چپ مىكوبيد، انگار كه از اين سخن گُر گرفته باشد، يكباره با عصبانيت سر پا ايستاد و گفت: چه كسى چنين غلطى كرده؟ بهبه! تحويل بگير بابا. مادر، خوب شيرت را حلال كرده. شما را به خدا اگر يك عالم شيعى مىخواست از خودشان دفاع كند مىتوانست اينجور بلبلزبانى كند؟!
مصطفى مىخواست دهان باز كند و جواب برادر را بدهد، ولى ليلا كه طاقتش طاق شده بود، پيشدستى كرد و گفت: مصطفى بس كن ديگر! چرا اينقدر با برادر بزرگترت بحث مىكنى؟! ما آمديم اين چهار روز حال و