87هوايى عوض كنيم و احوال پدر و مادر و خواهر و برادرها را بپرسيم. يك مقدار ملاحظه حال پدر و مادرتان را هم داشته باشيد.
هرچند رسم نبود كه در خانواده پدرى مصطفى زنى اينگونه مقابل شوهر بايستد و او را نصيحت كند، اما انگار سخنان ليلا به موقع بود؛ زيرا همچون آبى كه بر روى آتش ريخته مىشود، عبدالمجيد را آرام كرد و مادر مصطفى گرچه دلِ خوشى از ليلا نداشت، اما اينبار در دل او را تحسين كرد. هرچند در گوشه دلش آرزو مىكرد اى كاش او هم مثل ديگر عروسهايش سنى بود تا اين اختلافات و بگو مگوها پايان مىيافت.
بالأخره پدر خانواده هم به سخن درآمد و گفت: راست مىگويد. ديگر اين چه جور مهماننوازى است كه شما داريد؟! بنده خدا چهار روز آمده اينجا حال و هوايى عوض كند. آن وقت شما از همان روز اول جنگ و جدال راه انداختهايد. خدايا! خودت همه را به راه راست هدايت بفرما.
بگومگوهاى آن روز با سخنان پدر مصطفى فرو نشست. اما حسادت ديگر عروسان خانه را نسبت به ليلا برانگيخت. مصطفى هم گرچه غيرت بلوچىاش به او اجازه نمىداد كه همسرش در جلوى زنهاى ديگر برادران با او چنين صحبت كند، اما به ظاهر راضى به نظر مىرسيد و شايد هم اين را براى خودش افتخارى مىشمرد كه سرانجام