126
قريش و تأثيرپذيرى مردم از قرآن
آيات قرآن به سرعت و آشكارا بر شنوندگان تأثير مىگذاشت و اين، قريش را بيمناك مىساخت كه مبادا مغلوب شوند و حمايت مردم را از دست بدهند. پس كوشيدند كه پيامبر(ص) را از روبهرو شدن و برخورد با مردم باز دارند؛ زيرا از همصحبتى پيامبر با آنان و تلاوت قرآن براىشان مىترسيدند، مبادا دلهاىشان را تسخير كند و ايمان بياورند.
در اين رابطه، ماجراى ديدار انصار با پيامبر(ص) بسيار جالب است. گويند اسعد بن زراره و ذكوان از قبيلۀ «خزرج»، براى عمره وارد مكه شدند و از قريش خواستند كه با آنها، عليه «اوس» همقسم شوند. اسعد با «عتبة بن ربيعه» رفاقت داشت و مطلب را با او در ميان نهاد. عتبه پيشنهاد اسعد را نپذيرفت و گفت كه ما اكنون به محمد(ص) مشغوليم كه انديشههاى ما را سفيهانه مىداند. خدايانمان را دشنام مىدهد. جوانانمان را گمراه مىكند و جماعتمان را پراكنده مىسازد.
پيش از اين، اسعد و ذكوان و همۀ مردم قبيله اوس و خزرج، از يهوديان اطراف خود شنيده بودند كه اين عصر، عصر پيامبرى است كه در مكه برانگيخته مىشود و به مدينه هجرت مىكند و گفته بودند: «اى مردم عرب، ما به خاطر او با شما جنگ خواهيم كرد».
اسعد با شنيدن سخن عتبه، به ذهنش رسيد كه اين شخص، همان كسى است كه يهود مىگفتند. پرسيد: «او كجاست؟» عتبه گفت: «در حجر اسماعيل نشسته است... مبادا كلامش را بشنوى و با او همسخن شوى. او ساحرى است كه با سخن خود تو را سحر مىكند». اسعد گفت: «چه كنم، من عمرهگزارم و بايد خانه را طواف كنم؟» گفت: «پس گوشهايت را پنبه بگذار».
اسعد، درحالىكه در گوشهايش پنبه بود، وارد مسجدالحرام شد و به طواف مشغول گرديد. نگاهش به رسول خدا(ص) افتاد و از او عبور كرد. در گردش دوم، با خود گفت: «از من نادانتر كسى نيست. آيا با وجود اين امر مهم در مكه، من خود را بىخبر بگذارم