104 نسخكنندۀ رسالت ايشان را بر عهده داشتهاند، بشارت مىدادند. اين رسالت جديد، نيازهاى جامعه را برطرف مىساخت و پس از دورۀ مأموريت خود، حجت الهى بر مردمان به شمار مىآمد. فرجام يافتن نقش رسالتها دو علت عمده داشت:
1. نشانهها و آثار آنها كهنه مىشد و از ميان مىرفت؛
2. يا با وجود تغييرات و تحولات اجتماعى، اين رسالتها توان اصلاح امور و برآوردن نيازهاى گوناگون و روزآمد فرد و اجتماع را از دست مىدادند و بىفايده مىشدند. تأثير اين دو علت، گاه به تنهايى بوده و گاه با هم.
دعوت اسلام در هنگامهاى مناسب
با نگاهى دقيق و منصفانه درمىيابيم كه دعوت دين بزرگ اسلام در زمانى بسيار مناسب صورت گرفت؛ زيرا هيچ دين آسمانى ديگرى وجود نداشت كه ادعاى دعوت و اصلاح جامعه، نزديك ساختن مردم به خدا و گزاردن نقش يك رسالت مطلوب را داشته باشد.
تنها اديان مورد اعتنايى كه در هنگامۀ ظهور اسلام وجود داشتند، يهوديت و مسيحيت بودند كه آنها نيز با تحريفها و تباهىهاى فراوان، كاملاً مسخ شده بودند و بازيچۀ دست سخنگويان و رهبران ظاهرى و وسيلهاى براى تأمين مصالح ايشان به شمار مىآمدند؛ بىآنكه بتوانند نقش خود را به درستى در هدايتگرى جامعۀ انسانى و مقرب ساختن آن به خداى متعال، و اصلاح دين و دنياى آن ايفا كنند.
يهوديت و مسيحيت
در آن روزگار، دين يهوديت از دينى عمومى و مصلح اجتماع به دينى قومى و تنگنظرانه تبديل شده بود، و براى عدۀ اندكى كه ادعا مىكردند قوم برگزيدۀ خدايند، دستاويزى بود تا هرگونه جنايتى مرتكب شوند و براى حاكم شدن و دستيابى به مصالح و مطامعشان، هر راه نادرست و غير انسانى را بپيمايند.