101مظلوميت آن حضرت است: 1
حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در كوفه مشغول ايراد خطبهاى بود كه در آخر آن فرمودند: بدانيد كه من از مردم، به خود مردم اولويت دارم، و من از آن روز كه پيامبر(صلى الله عليه و آله) وفات يافت، پيوسته مورد ظلم واقع شدهام.
پس اشعثبنقيس برخاسته و گفت: «اى اميرالمؤمنين! از وقتى به كوفه آمدهايد در تمام خطبهها اين جمله كه «من از مردم به خود مردم اولويت دارم، و من از آن روز كه پيامبر(صلى الله عليه و آله) وفات يافت، پيوسته مورد ظلم واقع شدهام» را فرمودهايد. پس براى چه ابوبكر و عمر ولايت يافتند، و براى چه با شمشير خود براى دفاع حقت نبرد نكردى؟
حضرت أمير(عليه السلام) به او فرمود: اى پسر شرابخوار! سخنى پرسيدى پس جواب آن را بشنو: به خدا سوگند كه منع از گرفتن حق من نه ترس بود و نه كراهت از مرگ، و آن نبود جز وفا به عهدى كه با رسولخدا(صلى الله عليه و آله) داشتم؛ زيرا آن حضرت مرا خبر داده بود كه «امت من تو را جفا و مكر روامىدارند، و پيمان و وصيت مرا دربارهات نقض كنند، و اين را بدان كه تو نزد من به منزله هارون نسبت به موسى هستى». پس من عرض كردم: «اى رسولخدا! در آن زمان وظيفه من چيست؟» فرمود: «اگر يار و ياورى يافتى با آنان مبارزه كرده و حق خود را بگير. در غير اين صورت، سكوت كرده و خون خود را حفظ كن، تا هنگامى كه مظلومانه به من ملحق گردى».
پس من نيز بعد از وفات پيامبر سرگرم تجهيز و دفن جسد مبارك آن حضرت، و فراغ از آن شدم. سپس سوگند خوردم كه من جز براى نماز از خانه بيرون نروم تا وقتى كه قرآن را يكجا جمع نمايم و به تصميم