89است؛ حتى از مشاهير و قاضيانشان؛ مانند حفص بن غياث. همچنين در كتابهاى شيعه، روايت بزرگان عامه به چشم مىخورد؛ مانند روايتهاى ابن جريح، سفيان، مالك، زهرى و ديگر بزرگان حديث اهل سنت.
ديگر اينكه مىگويد: «اهل سنت هيچكس را متهم به فسق و كفر نمىكنند». آيا اين سخن مصداق خارجى هم دارد؟
اگر حتى يك نفر هم در عمل به اين موضوع پايبندى نشان مىداد، بسيار خوب و كارش مورد تقدير و احترام بود. ولى از ظاهر سخن گوينده چنين برمىآيد كه او از فتاواى ظالمانهاى كه قاضيان اهل سنت هرازچندگاه يكبار ضد شيعه صادر مىكنند و حكم به كفر و هدر بودن خون و ناموسشان مىدهند، ناآگاه است. تازهترين آنها، فتواى ابنجبرين وهابى سعودى، عضو مجلس افتاى مملكت سعودى در رياض است كه هنوز مركبش خشك نشده است.
سخن گوينده اهل مغرب با آنچه در ميان سرزمينهاى شرقى و عربى مىگذرد، فاصله بسيار دارد. مقاله نويسنده مغربى زير عنوان «تراثنا و موازين النقد؛ ميراث ما و معيارهاى نقد» كه در مجله دانشكده تبليغات اسلامى در ليبى (ش دهم، 1993م) به چاپ رسيده، نوع ديگرى از نسبت فسق و تجاوز به كرامت شيعه است كه اتهامهاى بسيارى را درباره جعل حديث به اين فرقه نسبت مىدهد و شيعه را فرقهاى ملتزم به امور پست و سخيف معرفى مىكند. آيا اين است نمونه تلاش آنان براى وحدت و يكپارچگى؟
او در موضوع نقد خود، يعنى «مهدى منتظر(عج)»، به جاى آنكه اين موضوع را - كه عموم فرقههاى اسلامى دربارهاش وحدتنظر دارند و