194معتمد، خليفه عباسى، سه روز پياپى براى نماز باران به بيرون شهر رفتند، ولى نتيجهاى نبخشيد. روز چهارم، پيشوا، روحانيان و مردم مسيحى براى دعاى باران به بيابان رفتند. در آن ميان، راهبى بود كه هر وقت دست به دعا بر مىداشت، باران تند باريدن مىگرفت. روز دوم نيز بيرون رفتند و باران فراوانى باريد تا مردم بىنياز شدند. مردم از اين پيشامد شگفتزده شدند. شمارى به ترديد افتادند و گروهى به دين مسيحيت تمايل پيدا كردند. اين مطلب براى خليفه گران آمد. پس به «صالح بن يوسف» (زندانبان) پيغام فرستاد كه ابومحمّد حسن عسكرى (ع) را از بند رها كن و پيش من بياور.
چون چشم خليفه به حضرت افتاد، گفت: امّت محمّد را درياب كه به پيشامد ناگوارى دچار شده است. امام فرمود: روز سوم (فردا) نيز به آنان اجازه دهيد راهى بيابان شوند و مانند دو روز پيش طلب باران كنند. خليفه گفت: اين كار چه سودى دارد؟ مردم از باران بىنياز شدهاند. حضرت فرمود: تا شك از دل مردم زدوده شود.
روز سوم نيز خليفه دستور داد تا مسيحيان همانند دو روز پيش به صحرا روند و دعاى باران به جا آورند. امام و گروهى از مسلمانان نيز با آنان همراه شدند. آنان به عادت دو روز پيش دعا كردند. در همان حال، آسمان ابرى شد و باران تندى فرو باريد. حضرت دستور داد دست همان راهب را در حال دعا بگيرند و آنچه در آن است، بيرون آورند. ناگهان پاره استخوان آدمى از بين انگشتانش درآوردند. امام استخوان را گرفت و داخل پارچهاى پيچيد. سپس به مسيحيان فرمود: اكنون دعا كنيد. اين بار، دعاى آنان بىفايده بود؛ چون ابرها از هم گسست و