193
نجات جان انگشترساز
روزى مردى از دوستان ابومحمّد حسن عسكرى (ع) كه به پيشه حكّاكى روى نگين اشتغال داشت، نزد امام آمد. وى عرض كرد: «اى فرزند رسول خدا! خليفه، فيروزه بزرگى را به من داد و گفت: روى آن نقش چنين و چنانى بزنم. همين كه آهن را روى آن گذاردم، به دو نيم شد و اين ماجرا سبب مرگ من خواهد شد». امام به او فرمود: «ان شاء الله بيمى بر تو نيست». مرد حكّاك مىگويد: «به خانه خود بازگشتم. چون صبح روز بعد فرا رسيد، خليفه مرا خواست و گفت: دو كنيزم در اين نگين با هم خصومت كردند و راضى نمىشوند، مگر آنكه اين نگين ميان آنان قسمت شود. تو نيز آن را دو قسمت كن...». من بازگشتم و نگين را كه دو تكه شده بود، برداشتم و به دارالخلافه آمدم. آن دو كنيز به اين تقسيم خرسند شدند و خليفه نيز به همين دليل به من نيكى كرد و من خدا را سپاس گفتم». 1
علم امام
«شبلنجى» در «نورالابصار» به نقل از «ابوهاشم داوود بن قاسم جعفرى» درباره مقام الهى حضرت چنين نوشته است: «به همراه ابومحمّد عسكرى (ع) و شمارى ديگر زندانى بوديم. مردم سامرا دچار خشكسالى بودند. چند روزى از زندانى شدن امام نگذشته بود كه مردم به دستور