192مستعين، شخصى را نزد امام حسن عسكرى (ع) فرستاد و آن حضرت را احضار كرد. آن حضرت ناگزير نزد مستعين رفت. پدرم (حارث) نيز همراه آن حضرت بود. وقتى كه امام حسن عسكرى (ع) وارد خانه مستعين شد. من هم خود را به خانه او رساندم. ديدم استر با كمال چالاكى در حياط خانه ايستاده است. امام(ع) به طرف او رفت و دستى بر پشتش كشيد. ديدم بدن آن استر چنان عرق كرده است كه قطرههاى عرق از پيكرش مىريخت. سپس امام حسن عسكرى (ع) نزد مستعين آمد. مستعين با احترام، خير مقدم عرض كرد و سپس گفت: اى ابومحمّد! اين استر را لگام كن... . امام(ع) روپوشش را درآورد و كنار گذاشت. پيش استر رفت و بر دهانش لگام زد. سپس نزد مستعين برگشت و نشست. مستعين گفت: اين استر را زين كن... . حضرت برخاست. زين بر پشت استر نهاد و بست و سپس به جايگاه خود بازگشت. مستعين گفت: مىخواهى بر آن سوار شوى؟ امام حسن عسكرى (ع) فرمود: آرى، رفت و بر آن سوار شد و چند قدمى با بهترين شيوه راه رفتن، راه رفت و بازگشت و پياده شد. مستعين گفت: اين استر را چگونه مىبينى؟ امام فرمود: در زيبايى و راهوارى، بىنظير است. مستعين گفت: آن را به تو واگذار كردم. امام حسن عسكرى (ع) به پدرم (حارث) فرمود: افسار استر را بگير. پدرم افسار آن استر را كشيد و برد». 1