191كلبى»، فردى فاسد و متهم به دروغگويى آن را نقل مىكند، اعتماد نمودهاند. در حالىكه نبايد به گفته وى اعتنا شود و موارد بسيار ديگرى نه از راه نقد و بررسى و تحقيق، بلكه به تقليد از ديگران، بر آن افزوده شده است.
دستهاى كه عطيه را به دليل گرايش به تشيع مخدوش مىدانند، در حقيقت ايرادشان مردود است؛ زيرا پس از بيان صداقت، راستگويى و عدالت راوى، به ايرادى كه درمورد بدعت وارد شده، نبايد اعتنا شود، بهويژه اگر راوى در تبليغ بدعت خود كوشا نبوده است و يا روايتى، بدعتِ او را تأييد نمىكند. همچنين ثابت نشده است كه عطيه عوفى به تبليغ تشيع مىپرداخته، علاوه بر اين، روايتى كه در اينجا مورد بحث ماست، ارتباطى به تشيع ندارد. بر اين اساس، به سخن كسانىكه عطيه عوفى را به جهت تشيع، زير سوال بردهاند، اعتنايى نمىشود به ويژه آنجا كه گوينده اين سخن درباره عطيه، خود متهم به دشمنى با وى و ضد تشيع است.
درباره گروهى كه وى را به سبب نقل مطالب، مخالف مشهور (منكر)، مورد خدشه قرار مىدهند، بايد گفت تا آنجا كه من از كتب رجال آگاهى دارم، جز يك حديث كه ابنعدى آن را آورده است، به مورد ديگرى برنخوردم و در همين يك حديث نيز، حق با عطيه بوده و حديث وى مقرون به صحت است كه در مباحث بعدى خواهد آمد.
به فرض كه عطيه در حديثى كه ابن عدى از او نقل كرده است، به اشتباه سخن گفته باشد؛ نمىتوان از آن حديث، ضعف او را استفاده كرد و حديث وى را از اعتبار ساقط دانست.
اگر گفته شود راوى، مقبول الحديث است، مفهوم اين سخن آن نيست