137بياييم. مرد رفت و آنچه را عثمان بن حنيف دستور داده بود، انجام داد و سپس به درِ خانه عثمان بن عفّان آمد. دربان در را گشود و دست او را گرفت و بر عثمان بن عفان وارد كرد، عثمان وى را كنار خود روى فرش نشاند و گفت: حاجتت چيست؟ او نيز حاجت خود را بيان كرد و عثمان، آن را برآورده ساخت و سپس بدو گفت: چرا تا اين لحظه حاجتت را بيان نكردى؟ (از اين پس) هرگاه حاجتى داشتى نزد ما بيا. سپس مرد، از نزد عثمان بن عفان خارج شد و عثمان بن حنيف را ديد. به او گفت: خدا به تو جزاى خير دهد، عثمان بن عفان، به نياز من توجهى نمىكرد و به خودم نيز اعتنايى نداشت تا اينكه شما در مورد من با وى سخن گفتى. عثمان بن حنيف گفت: به خدا سوگند! من با او سخنى نگفتم؛ ولى من خود، شاهد بودم كه نابينايى در مورد نابينايىاش نزد رسول خدا(ص) شكايت برد، حضرت فرمود: آيا مىبينى؟ عرض كرد: اى رسول خدا(ص) كسى دست مرا مىگيرد و راه مىبَرَد و اين كار برايم دشوار است. پيامبر به او فرمود: برو وضو بگير، سپس دو ركعت نماز بگزار، آنگاه اين دعاها را بخوان، عثمان بن حنيف مىگويد: به خدا سوگند! هنوز از يكديگر جدا نشده بوديم و سخنمان به درازا نكشيد كه آن مرد بر ما وارد شد و هيچگونه اثر نابينايى در وى مشاهده نمىشد.
اين روايت را شعبه، از ابوجعفر خطمى نقل كرده است. نام ابوجعفر، عمير بن يزيد و فردى مورد اعتماد است. تنها عثمان بن فارس، از شعبه، نقل روايت كرده است. اين حديث، صحيح است. 1
پس از آن طبرانى، اين روايت را صحيح دانسته است، مرفوع باشد يا