239كردند و به مدينه آوردند و على(ع) او را خريد. هنگامى كه اين خبر به خويشان او رسيد، به مدينه آمدند و على(ع) آنان را شناخت و از مظلوميتشان آگاه شد، خوله را آزاد و آنگاه با وى ازدواج كرد. 1
از امامباقر(ع) پرسيدند: «جد بزرگوارتان، امامت شيخين را نپذيرفت. اما چرا با اسيرى از اسيران آنان به نام خوله ازدواج كرد؟» امامفرمود: «من پاسخ شما را نمىگويم. اين موضوع را از جابر بنعبدالله انصارى بپرسيد كه در آن واقعه حاضر بوده است».
آنان نزد «جابر» رفتند و او گفت:
من گمان ميكردم كه ميميرم و كسى اين حقيقت را از من نميپرسد. بشنويد و فراگيريد! اسيران را حاضر كردند و «خوله حنفيه» وارد شد و به مردم نگريست. آنگاه به سوى قبر رسولخدا(ص) رفت و ناليد و آه كشيد و با صداى بلند گريست و گفت: «سلام من بر تو اى رسولخدا و بر اهلبيت تو. اين امت تو ما را مانند اهل نوبه و ديلم اسير كردند. ما گناهى جز اين نداشتيم كه دوستان اهلبيت تو بوديم. هنگامى كه بر سر ما ريختند، گفتيم: چرا ما را اسير ميكنيد؟ ما كه شهادتين ميگوييم. گفتند: زكات ندادهايد. گفتيم: مردان ما زكات ندادند، زنان چه تقصير دارند؟ آنان ساكت شدند؛ گويى كه سنگ در دهان داشتند». 2
به دليل ديدگاههاى گوناگون تاريخى در اين زمينه، نمىتوان به واقعيت تاريخى آن پى برد.