229آن را مىشناسيد و به آن عمل مىكنيد».
آن دو گفتند: «آرى». فاطمه گفت:
شما را به خدا سوگند! آيا شما دو نفر از رسولخدا(ص) نشنيديد كه مىگفت: «خشنودى من در خشنودى فاطمه است. خشم من در خشم فاطمه است. هركس فاطمه دخترم را دوست بدارد، گويى مرا دوست داشته است. هركس فاطمه را خشنود كند، مرا خشنود كرده است و هركس فاطمه را به خشم آورد مرا به خشم آورده است».
گفتند: «آرى! از رسولخدا(ص) شنيدهايم». فاطمه گفت:
من نزد خدا و فرشتگان او گواهى مىدهم شما دو نفر مرا به خشم آوردهايد و مرا خشنود نكردهايد و هرگاه كه پيامبر(ص) را ديدار كنم نزد او از شما دو نفر شكايت خواهم كرد.
ابوبكر گفت: «من به خدا پناه مىبرم از خشم پيامبر(ص) و از خشم تو».
ابوبكر درحالىكه مىناليد شروع به گريه كرد، تا جايى كه نزديك بود قالب تهى كند. فاطمه(عليها السلام) گفت: «سوگند به خدا! در هر نمازى كه به پا دارم، از خدا عليه تو يارى مىخواهم».
ابوبكر گريهكنان خارج شد. مردم، گرد ابوبكر جمع شدند و وى به آنان گفت: «...مرا تنها رها كنيد؛ زيرا من از اين گروه نيستم. مرا نيازى به بيعت شما نيست. بيعتتان را از من بازگيريد». مردم به ابوبكر گفتند: «جانشين رسولخدا(ص)! كار خلافت برقرار نمىماند و اگر خلافت برقرار نماند، دين خدا نيز باقى نخواهد ماند». ابوبكر در پاسخ مردم گفت:
سوگند به خدا! اگر اينچنين نبود و از سستى و مندرسشدن اين ريسمان نمىترسيدم، شبى را به روز نمىرساندم كه بيعت يك مسلمان بر گردنم باشد و دليل آن نيز سخنانى است كه از فاطمه شنيدهام.