228بيرون آوردند و وى را نزد ابوبكر بردند.
به على گفتند: «بيعت كن». على گفت: «اگر بيعت نكنم، چه مىكنيد؟» در پاسخ وى گفتند: «در اين صورت سوگند به خدا! گردن تو را خواهيم زد». على(ع) گفت: «در اين صورت بنده خدا و برادر رسولخدا(ص) را مىكشيد». عمر گفت: «بنده خدا را مىكشيم، ولى برادر رسولخدا(ص) را هرگز».
ابوبكر ساكت بود و سخنى نمىگفت. كسى در آن ميان گفت: «آيا او را فرمان نمىدهى كه با تو بيعت كند». ابوبكر گفت: «تا زمانى كه فاطمه در كنار اوست او را مجبور بر اين كار نمىكنم». على كنار قبر رسولخدا(ص) آمد و در حالى كه فرياد مىكشيد و گريه مىكرد، چنين مىگفت: «برادر! اين مردم مرا ضعيف و كوچك نگه داشتهاند و نزديك بود مرا بكشند».
عمر به ابوبكر گفت: «بيا تا نزد فاطمه برويم! ما او را به خشم آوردهايم». آن دو آمدند و از فاطمه اجازه داخل شدن به خانه را خواستند. فاطمه به آن دو اجازه نداد. آن دو نزد على رفتند و با او سخن گفتند. على آنان را نزد فاطمه آورد. وقتى كه نشستند، فاطمه صورتش را به سوى ديوار گرفت. سلام كردند، ولى فاطمه پاسخ سلام آنان را نداد.
ابوبكر آغاز به سخن كرد و گفت:
محبوبه رسولخدا(ص)! سوگند به خدا! نزديكان رسولخدا(ص) نزد من از نزديكان خود، عزيزترند. تو از عايشه نزد من محبوبتر هستى. من دوست مىداشتم روزى كه پدرت رحلت كرد من به جاى او از دنيا مىرفتم. آيا مىانديشى من فضل و برترى تو را نمىشناسم و در عين حال تو را از ميراث رسولخدا(ص) محروم مىكنم؟ ما از رسولخدا(ص) شنيديم كه مىگفت: «ما ارث نمىگذاريم، آنچه از ما باقى مىماند صدقه است».
فاطمه گفت: «اگر به شما نشان دهم و حديثى را از پيامبر(ص) براى شما نقل كنم، آيا