98فخرالعلما هم در آنجا پيش از ما آمده بود، منزل داشت. شب را آمد به ديدن ما. آدم خوش مشرب با ذوق پيش نظردارى بود. مىخواست برود طهران. من هم فردا شب رفتم به منزل او، بازديد او.
يك روز [چهارشنبه 27 رجب] در آنجا لنگ كرديم، به جهت بارش. بارش خيلى آمد. اطاقى كه منزل ما بود، بسيار بد اطاقى بود. كِنِه داشت. ميرزا رضا و ميرزا عبدالكريم را در آنجا كنه زد تا چند روز اثرش باقى بود. روز بعد [پنج شنبه 28 رجب] هوا خوب بود، ابرى بارانى نبود. ميرزا عبدالكريم مىخواست به جهت بعضى از خيالات فاسده از ما تخلّف بجويد، ميرزا رضا نگذاشت.
صبح يك ساعت از آفتاب برآمده، از آنجا [52] سوار شديم براى ريود. تا آنجا ظاهراً چهار فرسخ باشد. يك فرسخ كه رفتيم رسيديم به مهر، كاروانسراى بسيار خوبى داشت. مىگفتند شريعتمدار سبزوار ساخته است. آنجا پياده شديم. چلو و خورشتى از شب مانده بود، با خود داشتيم، در آورديم و خورديم و غليانى كشيديم و سوار شديم. آخوندى از اهل سودخر مىخواست برود سبزوار؛ به ما در راه ملحق شد. چاپقى چاق كرد، داد به ما كشيديم. بعد پيادهاى با او شد كه خر او را براند، جلو افتاد و رفت. در اثناى راه به قافله زياد معتبرى رسيديم. گفتند اينها اهل نيشابور و مشهدند. مىخواهند بروند كربلا كه از آنجا مشرف شوند به حج.
ريود
عصر بلندى رسيديم به ريود. در كاروانسراى ملا محمد منزل كرديم. اطاق گرم خوبى داشت. آتش كه كرديم، مثل حمام شد. هندوانه هم از او گرفتيم، قبل از غروب خورديم. اصلش آبادى بسيار خوبى است، نعمت فراوانى دارد. قهوهخانه متعدد دارد. قنات آب بزرگى در وسطش مىگذرد. هوا هم چندان سرد نبود.
صبح [جمعه 29 رجب] سر آفتاب از آنجا حركت كرديم براى سبزوار. ظاهراً سه فرسخ راه باشد. اوّل آفتاب خيلى هوا سرد شد. هرچه آفتاب بلند شد هوا ملايم شد. باد سرد شديدى مىآمد، كمكم تخفيف يافت. سر دو فرسخى رسيديم به قهوه خانه.