99پياده شده لقمه نانى خورديم. خربوزهاى هم از صاحب قهوهخانه خريده خورديم و غليانى كشيده سوار شديم. نزديك ميلى كه سر يك فرسخى سبزوار است براى نماز در بيابان، پاى جوبى پياده شديم براى نماز.
سبزوار
روز جمعه بود، نماز به جماعت با سوره جمعه و منافقين خوانديم و سوار شديم تا آنجا، و آن وقت روز اين قدر هوا تفاوت پيدا كرده بود كه پشه زيادى در اطراف آن جوب جمع بودند. پشههاى ريزى بودند. ريختند سر و صورت مالها و با آنها بودند تا سبزوار. رفتيم تا رسيديم به آن ميل. 1 منارى است يك لنگه بىعمارت. از دو طرف راه، آبادى بسيار ديده مىشد. قهوهخانه متعدد ديده مىشد. رسيديم به امامزادهاى كه تازه تعميرى درش مىكردند. از آبهاى متعدد گذشتيم. ظاهراً به چهار پنج جوى چى آب گذشتيم. عصر بلندى وارد شديم. از توى بازار او، از ابتدا [54] تا انتها گذشتيم تا از دروازه بيرون شده، رفتيم در رباط سلطانى منزل كرديم. بعد پشيمان شديم كه چرا اينجا آمديم. خوب منزلى نبود. از دكاكين و شهر فى الجمله دور بود و راهها هم خيلى گل بود. دو روز يا يك روز پيش بارش زياد آمده بود.
مدفن ملاهادى سبزوارى
از اين كاروانسرا چند قدمى كه مىگذرى در طرف دست راست، وقت رفتن، مدفن حاجى ملاهادى سبزوارى حِكمى است. جاى باصفاى خوبى است. بقعه و صحن و باغچهها و حوض آب و نهر آب دارد. خودش در وسط بقعه مدفون است. ضريح هم دارد. پشت سرش، پسربزرگش ملاّمحمد مدفون است. در ارسى مفروش، زنش مدفون است. از زمين برآمدگى نداشت. روش فرش بود. سيدى خادم او بود. مىگفت: من درحيات او هم خادم او بودم. بعد از مردنش خوابش ديدم كه گفت، مواظب قبر من باش و بعضى چيزها، يعنى از قبيل كرامات از او نقل مىكرد، و