85با شتر بنه ما پيدا شد و اوقات تلخى كرد كه چرا در آن آبادى پايين دست، نايستاديم و باقر با چند شتر كه خرما بار داشت در آنجا به جهت فروش خرما مانده بود.
بيدستان
قاسم دليل راه شد. ما دو ساعت از شب گذشته تقريباً رسيديم به بيدستان، خانه قاسم منزل كرديم. بسيار منزل كثيفى بود. آن وقت شب كدخدا كه پدر قاسم باشد با چند نفر ديگر به ديدن آمدند. به هر طور بود برزخى با آنها [28] طى كردم. چاى صرف نموده، نماز كرده، شامى خورديم و خوابيديم.
صبح [جمعه پانزدهم رجب] از آنجا كوچ كرديم. براى تورود، ولى بار را به دست قاسم سپرديم كه بعد بياورد. رفتيم تا اول ظهر پياده شديم در بيابان پر بته و هيزمى از براى نماز. از سمتى هم گوسفند زياد مىچريدند. آتش افروختيم و نماز ظهر و عصر را به جماعت كرديم. بعد غليان بسيار خوبى ميرزا رضا درست كرد، كشيديم و در نماز ظهر با آنكه جمعه بود فرصت نكرديم سوره جمعه و منافقين بخوانيم.
تورود
سوار شديم و رفتيم تا يك فرسخ به تورود، ديديم جمعيت كثيرى همه پياده و بعضى مالهاشان دستشان بود، مىآمدند. وقتى به هم رسيديم، ديديم اهل خود تورودند. به اتّفاق كلانترشان مىروند بروند دامغان از دست نايب الحكومهشان عارض شوند كه در ولايت آنها زياد مانده و تعدّى زياد به آنها كرده. به ما گفتند، شما كه مىرويد به او بگوييد تا زود است بيرون رود تا ما برگرديم، و اگر نمىرود مىرويم. ما نزديك به تورود كه رسيديم ديديم شخصى سوار الاغ است مىآيد. از او پرسيديم: حاكم رفت؟ گفت: بلى، من حالا مىروم به حضرات خبر دهم تا برگردند. ما وارد كه شديم هنوز درست قرار نگرفتيم در منزل، كه همه برگشتند.
تورود بد جايى نيست. جمعيت بسيارى دارد، اما مردمش مثل حيوانات وحشى مىمانند مگر كمى. ما كه وارد شديم در حسينيه اولى به قدر صد نفر متجاوز دور ما