84درستى نداشت، ما را برد به خانه حاجى عباس كه يكى از متموّلين آن حدود است. از دولت او چيزهاى گزاف مىگفتند. پسرش اسماعيل نام از رفقاى خودمان بود. چند نفر ديگر از رفقا هم در آنجا پيدا مىشدند. منزل حاجى عباس ناهار خورده، نماز كرديم. بعد آمديم به حسينان، بار كرده، سوار شديم. چون شترهاى شيخ حسن كه تا دامغان كرايه كرده بوديم در كوير ماندند و راه دامغان را هم مىگفتند سرد است و برف دارد، لهذا كرايه شترهاى شيخ حسن را از جندق تا حسينان داديم، و براى بنه، شتر از شخص تورودى كرايه [26] كرديم مسمّى به كربلايى باقر. رفيقى داشت مشهدى قاسم. به اتفاق آنها حركت كرديم به سمت تورود و بيارجمند. گفتند اين راه، هم نزديكتر است و هم گرمتر.
حركت از حسينان
تخميناً سه ساعت به غروب داشتيم كه از حسينان حركت كرديم. چند قدمى كه رفتيم بارش گرفت، اما الحمدلله زمينها ريگ بود. و روز هم بود. چندان طولى هم نكشيد. قريب يك فرسخ بارش آمد، من چتر بر سر گرفتم. ميرزا رضا نمد آبدراى بر سر گرفت. هوا هم بسيار خوش بود. از بتههايى كه در بيابان بود، بوى خوش به جهت آمدن باران بلند بود. خالى از تردماغى و نشاط نبود.
اوّل غروب رسيديم به آبادى معتبرى. از حسينان تا آنجا ظاهراً دو فرسخ و نيم است. بعضى از اهالى آنجا آمدند جلو كه ما را به خانه خود ببرند. نظر به آنكه شايد ساربان بخواهد اينجا بماند و به بيدستان برود - چون قاسم بيدستانى بود - و به جهت عدم مساعدت استخاره، آنجا نمانديم. آمديم براى بيدستان. ظاهراً از آنجا تا بيدستان نيم فرسخ بود. شتردارها عقب بودند. به باغستانهاى بيدستان كه رسيديم، هوا بسيار تاريك شده بود، ابداً جاده و آبادى نمايان نبودند. ندانستيم كه آبادى كدام است و از چه راه بايد رفت. كسى هم مطلقاً پيدا نمىشد كه سراغ بگيريم. هرچه صدا كرديم كسى در اين باغها و حدود آن نبود كه بشنود. زياد متزلزل شديم. متوسّل به حضرت امام رضا - عليهالسّلام - شديم. دفعتا از بركت آن بزرگوار، قاسم