86را گرفتند و بنا كردند تماشاكردن، و هركدام حرفى زدن. گفتند: توى همين حسينيه منزل كنيد، ما چون ديديم اطاقهايش درى ندارد، نمانديم. از آنجا رفتيم به حسينيه ديگرى. آنجا به قدر دويست نفر جمع بودند. ريختند دور ما. ديديم آنجا هم جاى درستى ندارد، راضى شديم به حسينيه اول، به جهت آنكه به آب نزديكتر بود. قنات بزرگ پرآبى از پائين آن مىگذشت. برگشتيم، به آنجا منزل كرديم. اول مغرب بود كه منزل گرفتيم و بنه را پايين آورديم و مشغول آتش و طبخ چاى شديم. هوا پر سرد نبود، مىشد در چنين جاهاى بىدر و پيكر با بالاپوش سر برد.
فردا صبح [شنبه شانزدهم] بنا شد كه آنجا لنگ كنيم. از بس جاى آباد پرنعمتى بود، ولى مترددين و متفرقه زياد مىآمدند. اوقاتمان زياد تلخ بود. در اين اثنا كلانتر آمد به ديدن ما. آدم بدى نبود. گويا [30] نامش محمد بيك بود. به او شكايت از منزلمان كرديم. گفت: من خلوتى دارم تازهساز، بياييد به آنجا. او رفت كربلايى باقر ساربان شتر بنه ما را صبح از بيدستان آورد. بسيار خوشحال شديم؛ چراكه همه اهل تورود مىگفتند قاسم بيدستانى كه بنهتان را به دستش سپردهايد، دزد بىبدلى است. خيلى مضطرب بوديم. متوسل به حضرت امام رضا - عليهالسّلام - شديم. از بركت آن بزرگوار صبح سرآفتاب كربلايى باقر آمد و بنه را صحيح و سالم تسليم كرد. اين باقر آدم بسيار مهربان خوبى بود. او را گفتيم آمد و اسباب ما را بار كرد. رفتيم خانه كلانتر. در اطاق سفيد كارى تمام فرش، منزل كرديم. ظاهراً در آن آبادى بنا بر قول بعضى، منزلى از اين بهتر نبود.
روز شنبه بود. تمام آن روز را با شب در آن اطاق بسر برديم. چند دست رختخواب هم آنجا حاضر بود. لانپاى [ \ لامپاى] پرنفطى هم بود. خود كلانتر شب از خانه خودشان يك كاسه كشك و روغن دست گرفته، براى ما آورد.
صبح هم وقتى مىخواستيم سوار شويم، قدرى شلغم پخته آورد. تخمينا يك ساعت از آفتاب صبح يكشنبه [هفدهم رجب] گذشته بود، سوار شديم و بنهمان را كرايه داديم به كربلايى محمد نامى تورودى كه حمل شتر كرده، بياورد تا بيارجمند.