63آشكار است، به خصوص كه پول هم تمام شده و براى هر پرداختى بايد قرض هم مىكرده است. «وصيت مىكنم كسان خود را كه اگر خدا خواست به حج بيايند، هرگز مكفاى احدى از حملهدارها نشوند كه خيلى بىملاحظه و بىرحماند و تا بتوانند صرفه خود را ملاحظه مىكنند». معناى اين امر آن بود كه تعهد مىكردند پولى بدهند و او متكفل همه مخارج عمومى آنان شود.
در مجموع سيد حسن از راه جبل راضى نيست و همان طور كه اشاره كرديم، دو سه سال بعد، مشكل راه جبل بيشتر و بيشتر مىشود: «حقيقتا روى هم رفته، راه جبل بد راهى است؛ كانّه آبادى مطلقاً ندارد، مگر آنكه بعضى جاها. آب كثيف كمى دارد. امير هم كه از اخوه خود چه از پياده و چه از سواره و چه غنى و چه فقير نمىگذرد. حاجى جاسم حملهدار عصرى به چادر ما بود. ذكر كرد كه صد هزار تومان امساله از حاجىها گرفته». يك مشكل مهم بى آبى و مشكل ديگر اعراب بدوى و به قول نويسنده، سختگيرىهاى حملهدار ديگران هم فوق همه اينهاست: «بد منازل سختى است. آدم عاجز مىشود. وانگهى گرفتارى امير و حملهدار و عكام كه فوق همه گرفتاريهاست، حاجى بيچاره را لخت مىكنند. بعد از اينها، گرفتارى جمّال ملعون است كه هر كدام دستشان برسد، مال حاجى را مىبرند. شنيدم كه آن شب كه در راه بوديم مال بعضى را بردهاند. از آن جمله قاسم پسر شعبان سبزوارى را.»
عجيبترين لحظه آن است كه سيد حسن، براى سوار شدن بر كجاوه، به خاطر حواس پرتى و مشكلات، نعلين را درآورد: «حقير در منزل پيش وقت سوار شدن بركجاوه نعلينى در پا داشتم كندم و سوار شدم. بعد فراموش كردم كه به عكام بگويم بدهد، آن هم ملتفت نبود؛ لهذا در اينجا كه پياده شدم قدرى پياده روى اين سنگها رفتم و قدرى را عكامى نعلين خود را داد پا كردم. بعد سوار شديم دو جا هم شتر كجاوه خوابيد. خيلى پريشان شدم كه حال چطور مىشود روى زمين گرم پاى برهنه آمد. متوسل شدم به حضرت حجّت عصر - عجلالله تعالى فرجه - شتر مانده را رانده فرمود، و الحمدلله به سلامتى آمديم».
جزئياتى كه در اين بخش گفته مىشود، به قدرى جالب و شيرين و متنوع و