223
اشراف
روز دوشنبه بيست و يكم [صفر]، بعد از نماز صبح از واقصه كوچ كرديم. ظاهراً يك فرسخ يا خورده زيادتر كه آمديم، رسيديم به اشراف، و آن منزلى است كه حر - عليهالرحمه - با لشكرش سر راه بر حضرت سيدالشهدا - عليهالسّلام و اروحنا له الفداء - گرفت و حضرت امر فرمودند كه او را و لشكرش را آب دهند. و در آنجا چند چاه ديديم كه بعضى از حاجىها بر سرش بودند و آب مىكشيدند. گويا آب كمى داشت. از آنجا همه جا آمديم تا رسيديم به منزلى كه جاسم مىگفت آن را شبچه مىنامند. آن هم بيابانى است بىآبادى، ولى چند چاه آب دارد كه بعضيش فىالجمله تلخ است و بعضيش شيرين و متعفن است، و بعضى ديگرش شيرين است و عفونتى ندارد. راه از قرار مذكور چهار فرسخ بود، و خيلى سنگلاخ بود، و پستى و بلندى داشت، و بعضى جاها كوه مساوى با زمين يا كمى برآمده از زمين داشت. منزل و قريب به آن بتهاى ندارد و سوخت حاجىها پشكل شتر بود، بلكه توى سماور و روى سر غليان همه پشكل مىريزند. چنانچه ما چند منزل است كه زغالمان تمام شده و همين كار را مىكنيم و آب قليان را يك دفعه يا دو دفعه بيشتر نمىريزيم. آن هم پر از گل و پشكل. عجب راه سختى است. قند را در اين منزل، حقهاى يك تومان مى فروختند. آرد را حقهاى چهار هزار. گوشت را حقهاى دو هزار و سه هزار، يعنى بعضى هستند كه با خود از اين اجناس و امثال آنها بار كردند و هر بيچارهاى كه نداشته باشد و لابد از خريد باشد، به اين قيمت به او مىهند.
عصرى جاسم حملهدار آمد و نه هزار وجه به سختى از ما دو نفر به جهت تعارف امير گرفت، با آنكه بر ذمه او بود كه بدهد، چرا كه ما مكفاى او شديم، و صيغه خوانديم و نوشته داد كه هرچه عارض شود كه سواى مأكول و مشروب باشد، با او باشد. تا حال از اين قبيل وجه بيجا چند فقره گرفته است، خدا رحم كند به مظلوم از حجاج. اول شريف از آنها وجه مىخواهد. بعد امير جبل. بعد امير حاج. بعد حملهدار. بعد عكام. بعد جمال. تا سفره آدم هم پهن مىشود، دوريش و گدا و پياده سر آن ايستادهاند. ديگر اگر چيزى بماند دزدهاى قافله مىبرند. هر جا هم كه برسى مىگويند حاجى است، بايد پول خرج كند. قيمت هر چيزى را دو مقابل و سه مقابل