221زباله جاى بىآبادى است، اما چندين چاه دارد. از آن جمله يك چاهش را ديدم. بسيار وسيع و عميق بود. از بالا تا تَهَش تمام سنگ بود. بسيار چاه غريبى بود. چادر ما در نزد پارچههاى سنگى است كه فىالجمله از زمين برآمدگى دارد؛ يعنى كوه محقرى كه جزيى از زمين بلندتر است. پاكيزه است. خاشاكى ندارد. باد هم امروز پيش از ظهر تا قدرى به غروب مانده، شدت زيادى داشت. هوا بد نبود. شب هم خنك بود. از دست عكام بىمروت عاجز شدهايم. خدا خلاصى عنايت فرمايد.
روز جمعه هجدهم [صفر] بعد از نماز صبح بار كرديم و همه جا آمديم تا دو به غروب مانده، رسيديم به بيابانى كه نه آب داشت و نه آبادى. از قرار مذكور چهارده فرسخ راه بود، و راه غالب سنگلاخ و ريگزار و كوه متساوى با زمين بود و بته زياد داشت و منزل همه بتههاى زياد داشت. چادرها در ميانه بتهها زده شده بود، و چون دير وقت رسيديم، غالب مردم چادر نزدند. از آن جمله ما هم نزديم. مردم پياده زياد درب چاردها به جهت آب مىآمدند. بد منازل سختى است. آدم عاجز مىشود. وانگهى گرفتارى امير و حملهدار و عكام كه فوق همه گرفتاريهاست، حاجى [252] بيچاره را لخت مىكنند. بعد از اينها، گرفتارى جمّال ملعون است كه هر كدام دستشان برسد، مال حاجى را مىبرند. شنيدم كه آن شب كه در راه بوديم مال بعضى را بردهاند. از آن جمله قاسم پسر شعبان سبزوارى را.
از بىآبى موفق به غسل جمعه نشدم و اين قدر چرك و كثافت ما را فرو گرفته كه نزديك است ما را ناخوش كند.
روز شنبه نوزدهم [صفر] تقريباً يك و نيم به صبح مانده، از بيابان كوچ كرديم و پنج و نيم به غروب مانده رسيديم به بيابانى كه در آنجا هم نه آب بود و نه آبادى. ميرزا رضا پيشتر از من وارد شده، و خودش زحمت كشيده بود، چادر را زده بود. راه غالبش ريگزار و سنگلاخ و كوه مساوى با زمين و بعضى جاها فىالجمله برآمده از زمين بود، و غالبش صاف و يكدست بود، و بته يا نبود يا كم بود. گردنهاى هم در راه بود كه شترها به كمال عسرت از آن بالا رفتند و ماها غالبمان پياده شديم، و حقير در منزل پيش وقت سوار شدن بركجاوه نعلينى در پا داشتم كندم و سوار شدم. بعد فراموش كردم كه به عكام بگويم بدهد، آن هم ملتفت نبود؛ لهذا در اينجا كه پياده