189امروز كه روز يكشنبه نهم و روز عرفه است الحمدلله در عرفات در زير چادر نشستهايم و عرق از چهار طرف من مىريزد، و ميرزا رضا هم احوالش به هم خورده، تب كرده، حقير هم كماكان مأكولى نمىتوانم بخورم. ميل به هيچ چيز ندارم مگر [200] هندوانه. تا حال كه بدست نيامده .آش تمرى ميرزا رضا ديشب زحمت كشيده ترتيب داده بود، نتوانستم بخورم، و الان در برابرم گذاشته. خدا عاقبت امر ما را به خير گرداند. نمىدانم ديگر بعد از اين چيزى مىتوانم بنويسم يا خداى ناخواسته مقدر نمىشود. عصر بعد از نماز ظهر و عصر و فراغت از فىالجمله ذكر و دعايى، به اتفاق قاسم پسر شعبان سبزوارى كه حال چند روز است به جهت تحمل زحمات ما، هم چادر و هم منزل ما شدهاند، رفتم به كمال ضعف تا پاى كوه عرفات، و از پلهها بالا رفتم.
غسل در نهر زبيده
نهر زبيده را پاى كوه مشاهده كردم. همهاش را با سنگ و آهك به نهايت مقبولى و استحكام ساختهاند، و سربسته است. به فاصله چند قدمى هر جايش باز است و مردم مىروند توى آب، و آب مىآورند. بنده هم در يكى از آنجاهاى سرباز رفتم توى آب. غسل زيارت كردم و تنظيف و تطهير كردم. عجب آبى بود. در نهايت شدت و زيادتى مىگذشت و بسيار زلال و صاف بود، ولى از شدت گرمى هوا گرم بود. خيلى حظ كردم.
بعد از آب بيرون آمده زيارت را روى همان كوه كردم و پايين آمديم. آمديم سر منزل.
مشعر الحرام
تخميناً يك به غروب داشتيم چادر و اسباب را برچيده بودند و شتر آورده بار مىكردند. اول غروب از عرفات بيرون رفتيم. تخميناً دو از شب گذشته در مشعرالحرام پايين آمديم. ديگر چادر نزديم. زير آسمان، به نهايت خوشحالى به سر برديم. بعد از هفت هشت شب آن شب را ميل به نان كردم. بچهها رفتند پى جمع كردن ريگ جمرات براى من و براى خودشان. حقير يكدانه نان اسلامبولى كه براى چاى مىپزند با قدرى سكنجبين خوردم. الحمدلله بعد حضرات آمدند و ريگ آوردند. از ميانه آنها بنده سهميه خود را جدا كرده، براى رمى جمرات شب را خوابيديم.