188هر حال متوسل بودم و دعا مىكردم. يك وقتى هوشم برد و راحت شدم. قدرى گذشت بيدار شدم؛ خود را در درياى عرق مشاهده كرده، بىاغراق پيراهن و زير جامه و قبا و عبا و بالش و فرش همه غرق آب بود، و اين حالت عرق بود تا صبح، و الحمدلله خيلى خوش حالت و سبك شدم و تبم بريد.
حركت به سوى منى
روز جمعه هفتم [ذىحجه] الحمدلله تب نداشتم؛ ولى ضعف و بىاقبالى به غذا بىنهايت بود. به حكم استخاره هندوانه خوردم. به ميل خوردم. از سوء تقديرات در اين سفر اينكه حملهدارها آمدند كه امروز عصر بايد رفت به منى. گفتم: روز هشتم بعد از ظهر بايد رفت، چرا امروز؟ گفتند: شريف و حكومت حكم كرده كه همه به اتفاق عامه حركت كنند.
على اىّ حال پيش از ظهر، غسل جمعه و غسل احرام را جمعاً كردم، و نماز ظهر و عصر را به جا آورده، در مسجدالحرام عقد احرام را بستيم، و بعد مراجعت به منزل كرده، اول مغرب سوار شديم. قريب سه از شب گذشته يا كمتر رسيديم به منى، مقابل مسجد خيف منزل كرديم. جمعيت حاجى از هر قبيل از شماره بيرون بود. ميرزا رضا چاى درست كرد. من رفتم به مسجد نماز مغرب و عشا در آنجا به جا آوردم. جمعيّتى از شيعه، يعنى از همين حاجىها در مسجد بودند. دو نفر هم روضه خواندند. بسيار خوب بود. اين قدر از مدت را لذتى بردم و شكر خدا را به خاك افتاده به جا آوردم. دكاكين و قهوهخانهها و همه جور متاعى در منى بود.
عرفات
روز شنبه هشتم [ذىحجه] بعد از نماز صبح كوچ كرديم براى عرفات. تخميناً سه از روز برآمده وارد عرفات شديم. چادرى جاسم خريده بود براى ما، زدند. در آن قرار گرفتيم. اين قدر گرم بود هوا كه نمىتوان تحمل كرد. من متصل آب به سر و بدن خود مىريختم. هندوانه كالى پيدا شد، آبش را به زحمت گرفته خوردم. ابداً تا اين روز غذا از گلوى من پايين نرفته، ولى شب خيلى هوا خوب شد و به آسايش هر كسى خوابيد.