171ما منزل كرديم، و با ما در آنجا چند نفر اتراك بودند كه از آن جمله حاجى محمد و پسرش حاجى عباس و چند نفر از اهل غراباق [قراباغ] و حاجى سيفالله اردبيلى باشند و چند نفر از اهل دهات نيشابور در آن سمت عمارت بودند. بد منزلى نيست.
روزهاى اقامت در اسكندريه
امروز كه روز دوشنبه دوازدهم ماه[ذى قعده] است، در اسكندريه هستيم. عجب جايى است اسكندريه. تمام زمينهاى بازارها و كوچههاى آن سنگ تراشيده بزرگ است و عمارتهاى بسيار مقبول دارد، و در تمام كوچه و بازارش تا صبح چراغ مىسوزد، و غالب كسبهاش را گفتند كه تا صبح نشستهاند، و دكانهاشان باز است. ما ساعت پنج و شش كه از بعضى جاهاش گذشتيم باز بود، و خيار و كاهو فراوان است. شب را پنج دانه خيار گرفتيم به يك قروش. چيز بسيار سفت كم آب كم مغزى بود، با آنكه تازه به دست آمده بود؛ بوى چندانى هم نداشت، با پنير چند لقمه خوردم. امروز هم كاهو گرفتم با سنكجبين خوردم. بسيار خوب كاهوئى بود. مثل كاهوهاى رشتى بود. شش دانه به يك قروش خريديم. مرا كفايت كرد. دو قروش خريديم و من سير شدم و حاجى محمد و ميرزا رضا هم كمكى كردند.
خودم با ميرزا رضا رفتيم به بازار و خريديم. سبزيجات خوب فراوان ارزانى دارد. باقلاى بسيار دانه درشت كه از بند انگشت بزرگتر بود، حقهاى دو قروش، يك قروش خريد ميرزا رضا با قدرى شويد تازه، به جهت شب كه پلو ترتيب دهد. حاجى سيفالله اصرار كرد كه امشب طبخ نكنيد. مهمان من باشيد. ما هم گذاشتيم براى فردا شب. ماست بسيار خوبى هم خريد. تخميناً نزديك يك حقه بود به يك قروش و نيم.
الحمدلله امروز كه كاهو خوردم، احوالم خيلى بهتر است. صبح دو پياله آب گرم و قند با آب ليمو خوردم. بعد كاهو خوردم. ظهر [170] نان و ماست خوردم. باز عصر ميل به چاى نكردم، يك پياله قند داغ با آب ليمو خوردم.
وقت آمدن نزديك اسكندريه كه رسيديم سد بسيار محكمى در طرف دست چپ مشاهده كرديم كه ميان دريا كشيده بودند، اما كوتاه و پهن و كشيده بود تا زمين اسكندريه. و عمارت بسيار در دريا ديده شد، چه در دست راست، و چه در دست