170رضا زحمت كشيده، جزئى آش سماق يا آش قوره ترتيب دهد. امروز صبح ما بين دو كوه واقع شديم كه خيلى نزديك به هم بود، و آب دريا به جهت ضيق مكان خيلى متراكم و متلاطم بود. الان از شدت باد، تموج دريا آب از سوراخ خن ريخت در خن، با آنكه خيلى مسافت دارد تا به آب برسد. خيلى خدا ترحم فرمود، در اين تلاطم و تموج بىاندازه ما خلاصى يافتيم. الحمدلله ثم الحمدلله ثم الحمدلله.
اسكندريه
ديروز كه روز يكشنبه يازدهم ماه[ذى قعده] و سينزدهم 1 عيد نوروز بود، با نهايت كسالت و افسردگى در كشتى بوديم. روز ششم بود كه گرفتار كشتى بوديم، و همهاش دريا در تلاطم و انقلاب بود، و اهل كشتى غالباً افتاده بودند؛ اما بعد از ظهر خيلى تخفيف پيدا كرد، و آرام گرفت، اما هوا زياد گرم شد، و گاهى نسيم بسيار گرمى مىآمد، و ابر شديدى هم بود. مردم از پيش از ظهر بنا كردند از خن بيرون آمدن و اسباب [168] خود را بيرون آوردن. اول غروب و مغرب، كشتى رسيد پاى زمين اسكندريه و مردم بنا كردند بيرون رفتن. دو راه كشيدند از كشتى به بيرون، و فوج فوج مردم بيرون رفتند و بعضى بنه خود را خود بردند و از بعضى را حمال مىبرد و همانجا پاى دريا مىگذاشتند. از آن جمله ما هم بحمدلله و حسن عنايته سالماً بيرون رفتيم. قدرى از مغرب گذشته بود و مردم به هم ريخته بودند و پىكوچ كردن به سوى منزلى بودند. حقير وضو داشتم. نماز مغرب و عشا را اختصاراً بدون نافله همانجا بجا آوردم. باركش آوردند و بنه ما را و جمعى ديگر را كه در حمل جاسم بودند بار كردند. ما هم پياده همراه اسبابمان آمديم تا پاى تذكرهخانه. تذكرهها را گرفتند كه قل بكشند و هر نفرى را بليتى دادند به جهت عبور و ورود به شهر. و از هر نفرى يك مجيدى و نيم قروش گرفتند و پاى گمركخانه هم قدرى معطل كردند، و وجهى گرفتند. ما سينزده نفر بوديم كه اسبابمان بر روى اين باركش بار بود. كرايه گارى و وجه گمرك همه از قرار مذكور چهار مجيدى شد. اين قدر در راه معطل شديم كه ساعت چهار به منزل قرار گرفتيم بلكه زيادتر.
منزل در قهوهخانه محمد عباس بود. در عمارت فوقانى كه در به سوى دريا داشت