103بته تحصيل كرده آتش كرديم و طبخ چاى نموده، صرف نموديم.
ميرزا محمد از فضايل و محاسن اخلاق حاجى ملاهادى خيلى صحبت داشت. هم ارادت تامه به او داشت و هم گويا سمت قرابتى داشت.
صبح [چهارشنبه 4 شعبان] آنها پيش از ما بار كردند و رفتند. ديگر آنها را من نه در راه ديدم و نه جاى ديگر، ولى سراغ مرا ميرزا محمد مكرر گرفته و الان در مشهد است.
نيشابور
خلاصه ما بعد از آنها يك ساعت از آفتاب برآمده، سوار شديم. هوا هم زياد سرد بود. متوسل به ائمه هدى - عليهمالسّلام - به خصوص حضرت رضا - عليهالسّلام - شده روانه نيشابور شديم. در اثناى راه از طرف يمين و يسار، آبادىهاى بسيار ديده مىشد. به چند جوب آب هم گذشتيم. نزديك نيشابور به جوان الاغ دارى رسيديم. سلام كرد و بنا كرد با ما آمدن و صحبت كردن. مىگفت از اهل نيشابورم. از او و از اشخاص بسيارى شنيده شد كه نيشابور دوازده هزار قنات رو به قبله دارد. بعيد هم نيست كه چنين باشد. ما از نيشابور كه بيرون آمديم از راست و چپ راه، متصلاً آبادىهاى [62] پى در پى مىديديم. بعضى وصل بهم بود. بعضى اندكى فاصله داشت و همينطور بود تا قدمگاه كه چهار فرسخ باشد. بايد بهارِ اينجاها بسيار بسيار خوب باشد.
وارد دروازه نيشابور شديم. گل زياد بود. قدرى از توى بازار عبور كرديم. از شدّت جمعيت مردم نشد بروى. روز بازار پنبه و بازار ريسمانشان بود. جمعيت از مرد و زن بىاندازه بود. گل زياد از اندازه هم بعضى جاها كه سرش باز بود داشت كه يابو به گل افتاد. بالاخره از بازار منحرف شده، در كوچه افتاديم و رفتيم تا ظهر يا قريب ظهر به كاروانسراى سلطانى كه بيرون شهر است رسيديم. در يكى از حجرات منزل كرده، منزلش بهتر از منزل سبزوار بود. يك روز [پنج شنبه 5 شعبان] آنجا لنگ كرديم.
بعد از ظهر [چهارشنبه] رفتيم حمام، صابونى زديم. هندوانه هم با خود برديم به حمام صرف نموديم. بسيار بد هندوانهاى درآمد. بازارش مشتمل بر دكاكين بسيار و