230اين آيه، وحى را به معناى « كشف امور نهانى » معنا كرده است. امور غيبى مشخّصى كه معلومات مادّى را به منظرۀ روحى خالص تعريف نموده و واقعۀ معيّن و مشخّصى « القاء قلم » را نيز به آن منضم كرده است.
اين امر پنهانى كه اكنون آشكار شده، اين اجازه را به پيامبر(ص) مىدهد تا مسايلى نظير افكار و مكاشفات عادّى خود را كه مربوط به شخصيّت اوست از آنچه كه غير شخصى است و تنها از وحى صادر مىشود، جدا كند.
دانشمندان اسلامى به طرق مختلفى دربارۀ اين مسأله بحث كردهاند.
« شيخ محمّد عبده » در كتاب « توحيد » خود پس از آنكه معناى لغوى « وحى » را ذكر كرده چنين مىنويسد:
(وحى را از نظر شرعى به آگاه كردن خداوند پيامبرى از پيامبرانش را به حكم شرعى و مانند آن تعريف كردهاند. لكن ما بنابر مبناى خود آن را عرفان و شناخت شخص در ذات خود به همراه يقين كه بواسطه و يا بدون واسطه از جانب خداوند باشد، تعريف مىكنيم... در صورت اوّل (با واسطه) يا با صدا يا بىصدا وحى در گوش او جاى مىگيرد، و فرق بين وحى و الهام در اينجاست كه الهام نوعى از دريافت است كه نفس و روان آن را متحقّق مىسازد و به طرف دريافت آن مىرود بدون آنكه بفهمد كه اين آگاهى از كجا مىآيد و در حقيقت به همان احساس گرسنگى و تشنگى و غم و شادى بيشتر شبيه است 1».
در اين تعريف، (كه استاد امام آنرا مورد توجّه قرار داده است) برخى نكات مبهم كه مربوط به تفسير يقين پيامبر(ص) مىباشد، باقى مىماند.
در واقع تا زمانى كه وحى به طريقى حسّى، شنيدنى يا ديدنى، منتقل نگردد ما آن را به اين طريق ذهنى محض تعريف مىكنيم، زيرا پيامبر(ص) مطابق تحليل اخير، نمىتواند دريابد كه اين آگاهى چگونه و از چه راهى براى او حاصل مىگردد در حاليكه اين آگاهى را در خود پيدا كرده و يقين دارد كه از جانب خداست. بنابراين، در اينجا تناقض واضحى به چشم مىخورد كه بر « پديدۀ وحى » تمام خصائص مكاشفه را منطبق مىسازد. لكن - آنچنان كه بايسته است تذكّر مىدهيم - اين نكته سبب ايجاد يقينى استوار بر اساس ادراك نمىشود. بلكه در اينباره از آياتى كه در آنها ذكر وحى