208تا آن موجود غريب را براى دوّمين بار ببيند و صدايش را بشنود. او در اين دو سال مأيوس مىگردد و گويى شك بار ديگر قصد غلبه بر روح يقين يافتۀ او را دارد. او گمان مىكند كه آيا اعضاء و جوارحش فريب داده شدهاند و يا آنكه آن نيرويى كه در آن هنگام به او وارد شده بود، اينك از دست رفته است. آنچه كه وى تصوّر مىكرد او را سخت آزرده خاطر مىساخت.
اين اضطراب روح همچون مارى به دور فكر و احساسات او مىپيچد و با فشار سخت خود بلندپروازى اين روح متّصل به يقين را درهم خرد مىكرد.
بار ديگر محمّد(ص) دچار لحظات و دقايق رنجآورى گشت. او مأيوسانه در درون خود و اطرافش در پى جستجوى منبع پنهانى بود كه آيات ابتدايى قرآن از آن تراوش كرده بود، صداى غمگينى از يك روح دردآلود و ضميرى كه تشويش و نگرانى آن را به تحليل برده بود، ندايى به يك صورت كه جوابى نمىگويد يا آنكه نمىخواهد جوابى بگويد و بيش از دو سال فقط « سكوت »!
قواى فكرى محمّد(ص) در پى جستجو در حالت خاص خود تلاش مىكند بدون آنكه بتواند دليلى براى اين حالت بيابد، در خستگى خود غرق مىشود. فشار عصبى كه بر او وارد مىشود او را در معرض خطرى جدّى قرار داده است. قواى فكرى او مانند جسم مردهاى است كه در خواب سقوط كرده باشد.
امّا خديجه، همچون نگهبانى، بر بالين او بيدار و مراقب بود.
« محمّد (ص)» يكبار پس از يكى از اين اضطرابات شديد به خواب مىرود. خديجه با سخنان پرلطف و مادرانۀ خود براى لحظاتى، آشوب درونى شوهرش را آرام ساخته بود و پس از آنكه عبا را به دور محمّد(ص) پيچيد از او خواست تا استراحت كند. محمّد(ص) به خواب رفت، همچون خواب كودكى كه گريۀ زياد او را خسته كرده و قلبش آكنده از اندوه باشد، نفسهاى آرام او، نگرانى خديجه را بر طرف مىساخت.
خديجه براى آنكه همسرش را بيدار نسازد، آهسته بيرون رفت.
ولى به ناگاه، همان صدايى كه در « حرا » آواز داده بود در گوش وى پيچيد و او وحشتزده از خواب بيدار شد. محمّد(ص) مانند فردى تبدار بود!
« اى گليم به خود پيچيده، برخيز! پس بترسان و پروردگارت را بزرگ شمار 1».