207شويش مىپردازد و با كلمات محبّت آميز و پرلطف خود آرامش و سكونى بر روح آشفتۀ محمّد(ص) باز مىبخشد. پس از اين آرامش، دوباره محمّد(ص) راه خود را به طرفكوه نور در پيش مىگيرد.
اينك سياهى شب بر خلوتگاه او در غار حراء، خيمه مىزند، زمانى كه در خواب بود در ضمير ناخودآگاهش احساس حركتى كرد كه او را بيدار نمود. محمّد(ص) اكنون مردى را در مقابل ديدگانش نظاره مىكند كه لباسى سفيد به تن دارد.
مرد ناشناس به او نزديك مىشود و خطاب به وى مىگويد:
- « بخوان ...»!
« نمىتوانم بخوانم »، محمّد (ص) مىخواهد از اين ناشناس بگريزد.
« ناشناس » او را مىگيرد و مىفشارد سپس دوباره به او خطاب كرده مىگويد:
- « بخوان!... بخوان به نام پروردگارت كه آفريد، انسان را از خونى بسته شده آفريد. بخوان و پروردگارت كريمتر است. آنكه با قلم آموخت. به انسان آنچه را كه نمىدانست آموخت 1»
اين آيات براى پيامبر(ص) و تاريخ، اوّلين جرقّۀ ظهور « پديدۀ قرآنى » است كه بيست و سه سال آخر حيات پيامبر را شامل مىگردد.
بعد از اين لحظه در پيامبر « امّى » احساسى پيدا مىشود كه گويا « كتابى در قلب او حك شده است 2» امّا به او اجازه نداده است كه هرگاه خواست آن را ورق بزند و آن را چنآنكه خود دوست دارد مطالعه كند. چون اين كتاب، هرگاه كه رسالت وى اقتضا كند به او وحى مىشود.
بعضى اوقات اين وحى به تأخير مىافتاد، حتّى در مواردى ضرورى، مانند هنگامى كه لازم بود تصميمى گرفته شود و يا آنكه به مناسبتى خاص، سنّتى در جامعه تشريع گردد.
يكى از موارد تأخير وحى، در آغاز دعوت محمّد(ص) بود 3 يعنى پس از مرتبۀ نخستين كه وحى بر او نازل گرديد. بعد از آن پيامبر(ص) بيش از دو سال انتظار مىكشيد