161مىكنند...
(در اين زمينه چه بگوييم؟) آيا بايد اين « نظريۀ ژرف » را به يك سلسله موهبتهاى شخصى، يعنى به يك قدرت فوقالعادّه مبتنى بر استنتاج، و به يك ذوق نادر و هوش و استعداد خارقالعادّهاى در نقد روند تاريخ، نسبت دهيم؟!
« نقد جديد » معمّاى « پديدۀ نبوّت » را بدين طريق مورد تفسير و تحليل قرار مىدهد: از طريق اختصاص يافتن انبياء به يك موهبت مشخّص و مرزبندى شده كه بدين نحو امكان مىيابند ديد و قضاوت عميقى نسبت به جريان تاريخ داشته باشند!
لكن اين نظريّه مبتنى بر « عقل دكارتىِ » منكر وحى، فراموش كرده است كه آنچه را پيامبرى مانند « ارمياء » بهطور اساسى كم دارد عبارت است از:
يك شالودۀ عقلى در زمينۀ احكام و داورىهاى وى نسبت به حوادث تاريخى و بالاتر از اين « انبياء » به عنوان مراجع اصلى رسالتهاى خويش، هيچگاه به « منطق » رويدادها رجوع نكرده و استناد نمىجستند، بلكه ايشان از مرزهاى اين « منطق » تجاوز كرده و گامهاى گستردهاى بالاتر و فراتر از آن برمىداشتند، و از همينرو در نظر معاصران خود احياناً در زمينۀ « انديشه و شيوه »، ناهماهنگ جلوه مىكردند، زيرا معاصرين انبيا اغلب به شيوههايى دست مىيازيدند كه بهطور غالب با « عقل » قابل استدلال و تبيين باشد، آنطور كه « نظرات » خويش را بر يك شالودۀ منطقى استنتاج شدۀ از رخدادها و وقايع تاريخى، استوار مىساختند...
در اينجا مناسب است مثال و نمونهاى از تاريخ براى روشن شدن هر چه بيشتر موضوع بحث، آورده شود:
بررسى حالات روانى بنىاسرائيل آنگاه كه در « بابل » اسير بودند...
آنها آرزو دارند هرچه زودتر به وطن خود بازگردند...
آنگاه اين آرزو به مرز تحقّق نزديك و نزديكتر مىگردد كه بنى اسرائيل همراه با شگفتى و اميد مشاهده مىكنند حامى و پشتيبان ايشان، يعنى « اميل مردوخ 1» به طريقى باور نكردنى و غير منتظره، به قدرت رسيده و بر اريكۀ سلطنت تكيه زده است!!
حال آيا با توجّه به اين زمينۀ مساعد (قدرت يافتن بزرگترين حامى بنىاسرائيل) چه چيز ممكن است از اين « اميد و آرزوى بازگشت به وطن » بر طبق عقل و به اصطلاح