155تأثير نيروى مغناطيسى قرار گرفته است، به سخن وا دارند، بدون شك و بهطور قطع بسيار مسرور و خوشحال مىگشتند! (به جاى معلومات متغيّرى كه آخرالامر به تئورىهايى متحوّل مىگردند كه محاسبات در شكل قاطع و اطمينان بخشى نمىتوانند آنها را مبرهن و مدلّل سازند)، از مجموعۀ معلومات ويژۀ حالت درونى او پرسش نمايند!
امّا « پيامبر » سوژهاى است كه مىتواند از « حالت باطنى » خويش با ما سخن بگويد و نيز براى او امكان دارد حالت مزبور را اولاً جهت اقناع شخصى خود، و ثانياً براى آنچه به اقتصاد خارجى و يا سياست خارجى جهت رسالتش، ناميده مىشود، به برهان و استدلال بكشد.
پس آنگاه كه « نبوّتى »به وقوع پيوست، در مرحلۀ نخست بايد آن را چونان علّت بهوجود آمدن اضطراباتى در ذات انسانى (من) تلقّى نمود، آنطور كه او را در دايرۀ خوب و دفع قرار مىدهد كه راهى براى گريز و مقاومت در برابر آن (رسالت ندارد، رسالتى كه دوافع، انگيزهها، محرّكها و هدفهاى آن در محدودۀ حقايق مزبور به (من بشرى) شخص نبى، قابل توضيح و توجيه نيست.
و لذا اين معرفت و شناخت نبى نسبت به اين پديده (پديدۀ نبوّت) است كه شالودۀ هرگونه تحقيق نقدگونهاى را براى سوژۀ نبوّت پى مىنهد.
يونس، ارميا و محمّد(ص) اشخاصى بودند كه در بادى امر و در نخستين مرحله، مىخواستند خود را آگاهانه از روى خواست و اراده، از « دعوت نبوّت » برهانند، پس مقاومت ورزيدند، لكن آخرالامر رسالت برايشان مستولى گشت و آنها در برابر ظرفيت و لياقت و شايستگى خويش جهت احراز مقام پيامبرى، مغلوب گشتند.
پايدارى و مقاومت ايشان (در برابر نبوّت)، تعارض ميان اختيار آنها و حتميّت و جبرى كه ارادۀ ايشان را در هم مىكوبد و بر ذوات و ( من ) بشرى آنها فائق مىآيد، مدلّل مىسازد و در اين براهين و آثار، قرينۀ نيرومندى براى يك نظريّۀ عينى از حركت نبوى، وجود دارد.
ارميا:
« ارميا »ى نبى بارزترين، روشنترين و خالصترين نمونه و مثالى است كه مىتوان