154مىگردد؟!
بههرحال اين دوران تاريخى دربرگيرندۀ دو شخصيت متمايز و غالباً متخاصم با يكديگر مىباشد كه تجسّم و نمايندۀ دو خطّ فكرى مختلف و بهطور غالب متعارض، هستند...
چنين خلط و اشتباهى است كه در تصميمات تند و افراطى پژوهشهاى معاصر پيرامون « پديدۀ نبوّت » متجلّى شده است، تعميمى كه پيامبر را در صفات ويژه و محدودى در الگوى عرّاف ! مىشناساند. و از لابلاى همين نمونه است كه « نقد جديد » مصمّم است تا « حقيقت نبوّت » را كشف كند و حال آنكه از پيش، آن را به عنوان يك « پديدۀ شخصى »! اعتبار نموده و بدين ترتيب از همان ابتدا، تحقيق راستين را در راستاى پديدۀ عظيم نبوّت به بوتۀ تعطيل رها ساخته است، زيرا نقد مزبور تأكيد مىكند:
(آنچه را « عرّاف » در حالات خوب و انجذاب و خلسهاش مىبيند و مىشنود، مرهون شخصيّت ذاتى اوست، و چه بسا « مسموعات و مرثيات » وى نشأت گرفتۀ ناخودآگاه از تأمّلات و حالات گذشتۀ مذهبى و اميال و خواستههاى درونى او كه در ژرفاى وجودش ريشه كرده است، مىباشند؛ ولى آنچه در اين هنگام پيشاروى ضمير و وجدانش تجلّى مىكند، چيزهايى است عينى و گويا خارج از وجود او).
اين تصريحاتِ (نقد مدرن) به روشنى اين هدف را دنبال مىكند كه اصلِ « نبوّت » را در ذات و شخصيّت شخص « نبى » قرار دهد، بدون آنكه به گواهى خود « نبى » اهتمام ورزد، پيامبرى كه با همۀ وجود و با تمام قدرت، تأكيد مىورزد كه وى موضوع نبوّت (وحى) را خارج از مجالات و محدودههاى شخصى خود درمىيابد (مىشنود و مىبيند).
هرگاه دانشمندان علوم طبيعى (فيزيكدانان) مىتوانستند تكه آهنى را كه تحت