105ما هم اكنون در جهان اسلام، در برابر دو طبقۀ متضاد قرار داريم:
طبقۀ تحصيلكرده و روشنفكرى كه مسئلۀ « حركت زمين » را به عنوان يك واقعيّت غير قابل ترديد پذيرفتهاند، و طبقهاى از دراويش كه بسيارى از مردم نادان را بهدور خود جمع نموده، با ايمانى پرشور عقيده دارند: « زمين ساكن است و بر اساس عنايت و ارادۀ خداوندى بر شاخ گاو استوار مىباشد »!!
بنابراين كه گاه انديشههاى رايج مردمى (افكار عاميانه كه از خرافه و توجيه يك مفسّر و تحليلگر ناموفّق نشأت گرفته است، در بسيارى از برههها و حالات تاريخى داراى آنچنان تأثيرى است كه انديشههاى علمى را تحتالشّعاع قرار داده و از آنها نيز پيشى مىگيرد مثلاً « قطبنما و زاويه سنج » علىرغم اينكه از ابتكارات علمى و از ثمرات صنعتى جهان عرب بودند، امّا عرب آن روز به جهت انحطاط عقلى و اخلاقى كه از نتايج انديشههاى مرده و خرافى مردم بود، نتوانست اين ابزار را در استخدام خويش درآورده و مثلاً در كشف قارّۀ آمريكا آنها را مورد بهرهورى قرار دهد؟
آيا اين همان فاجعهاى نيست كه غزالى 1 در « بيت مشهور » خود مىخواهد آن را بيان كند:
غزِلْتُ لَهُمْ غَزْلاً رَقيقاً فَلَمْ اجِدُ
لِغَزْلى نَسّاجاً فَكَسَرْتُ مَغْزَلى
براى اين مردم نخ ظريفى را تافتم، امّا براى نخ خود، هيچ نسّاجى را نيافتم كه آن را ببافد، بهناچار كارگاه نخريسى (دوك) خويش را شكستم!
بههر حال « مسألۀ تفسير قرآن » در پيشگاه علم آموز آگاه، مشكلۀ اعتقادات مذهبى اوست، و در نزد مرد عامى كوچه و بازار، مشكل انديشههاى رايج و افكار عاميانه!
و با توجّه دقيق به اين دو ديدگاه، سزاوار است در پرتو تجربههاى تاريخى كه بر جهان اسلام گذشته است، تعديلى منطقى در شيوۀ تفسير قرآن كريم بهوجود