104است.) نيز « شيوۀ پژوهش » جديدى را ارائه ننموده است، وى همۀ همّ و كوشش خويش را در اين جهت قرار داده است كه بر پيكر « نظام كهن تفسير قرآن » لباس « عقل جديد » بپوشاند، و با اينكه او نتوانسته است در شيوۀ تفسير كلاسيك تعديلى جوهرى و بنيادين بهوجود بياورد، امّا حدّاقل توانسته است در صف مسلمانان عاشق تجدّد و تحوّل ادبى و فرهنگى، تمايل جديد و شديدى را پيرامون يك سلسله بحثها و انتقادهاى مذهبى بيافريند 1.
با همۀ اين احوال « مشكلۀ تفسير » همچنان خطير و در سايۀ حسّاسيت ظريفى باقى است، از يك طرف نسبت به اعتقاد انسان معتقد به مكتب دكارت ، و از سوى ديگر نسبت به مجموعۀ انديشههاى رايجى كه اساس فرهنگ ملّى ما را تشكيل مىدهند...
بديهى است در هر جامعهاى همانطور كه در برگيرندۀ مشكلۀ انديشههاى علمى ويژۀ انديشمندان مىباشد، در بردارندۀ مشكلۀ افكار رايجى كه تودهها را به تحرّك وا مىدارد نيز هست و همچنين به همان دليل كه مشكلات مربوط به افكار علمى پارهاى از راهحلهاى مرزبندى شده و نظرى را در برابر ديد دانشمندان و رهبران مىگشايد، در قبال انديشههاى رايج تودهها و مشكلاتى كه در زندگى با آن مواجه مىگردند يك نحوۀ « سلوك عملى » مشخّص را نيز ارزانى مىدارد...