87در حديث، بر درِ مسجد بودند. اميرالمؤمنين به يكى از ايشان گفت كه: بر اين اسب نشين. چون آن مرد به نزديك اسب آمد، از چشم اسب آب روان شد و لگدى بر اين مرد زد و او را بيانداخت و همهمه بكرد با اميرالمؤمنين. خلق، جمله در گريه افتادند. ابوذر غفارى سوگند به وى داد كه، يا أميرالمؤمنين! ما را از اين حال خبر ده. اميرالمؤمنين عليه السلام گفت كه، اسب مىگويد: يااميرالمؤمنين! تو نمىدانى كه من مرتجزم، اسب رسول؛ مرا بخريد، و هيچ كس بر من سوار نشد و نشود الاّ رسول يا وصىّ. و حاضران جمله كلم شهادت و اقرار به وصايت او بر زبان راندند. پس روى به سلمان و عمّار كرد و از ايشان شهادت طلب نمود كه نه شما روز غدير از رسول صلّى الله عليه وآله شنيديد كه تمسّك به من كردن از جمله واجبات است، و عروة الوثقى و حبل متين و امثال آن منم؟ پس اميرالمؤمنين عليه السلام سوار شد و جماعت در خدمت او برفتند تا به صحراى خالى و فضاى هامون برسيديم. فرمود كه، اين موضع را بكَنيد، و اشاره كرد به مكان خاص. چون صحابه بدان مأمور قيام نمودند و صحيفهاى از وى به ديد آمد سه سطر بر آنجا نوشته: به سطر اوّل نوشته شد كه:
بسم الله الرحمنالرحيم، طه مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقىٰ ، إِلاّٰ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشىٰ
(ط-ه:2) أميرالمؤمنين گفت: اوّل كسى كه از خدا بترسيد و ايمان آورد به رسول صلّى الله عليه و آله من بودم؛ و بر سطر دويّم نوشته شده كه: أَشِدّٰاءُ عَلَى الْكُفّٰارِ (فتح: 29). أميرالمؤمنين گفت كه: من بودم سابق بر جمله، و زيد حارث آزاد كرده رسول بود؛ و بر سطر سيّوم مكتوب بود: قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ (ص:67). على گفت: نبأ عظيم منم. يعنى خبر بزرگ كه مردم از وى بگرديدند، و از ولايت وى روى به خلافت ديگرى نهادند، و هر كه از وى بگردد از نبوّت محمّد برگرديده باشد. پس گفت: صحيفه را باز بر جاى خود نهيد.
راوى مىگويد كه، ما صحيفه را باز بر جاى نهاديم، و روز دويّم چند كس پنهان از اميرالمؤمنين علىّ عليه السلام به آنجا رفتيم و راست و چپ آن موضع را طلب كرديم هيچ اثرى به ديد نبود. پس به خدمت اميرالمؤمنين آمديم وحال