152خداى تعالى گفته است: و ما مُحمّدٌ الاّ رسول تا آخر آيه، يعنى: نيست محمّد مگر پيغمبرى كه پيش از او پيغمبران گذشتند. پس اگر محمّد بميرد يا وى را بكشند، شما بر پاشنههاى خود گرديد؟ و هر كه بر پاشنه خود گردد و به آن دين و ملّت رود كه بود، چيزى زيان به خدا ندهد، و خدا را زيانى از آن نباشد؛ و زود باشد كه خدا شاكران را جزاى دهد.
راوى مىگويد: واللّه كه گوئيا مردم خود ندانستند كه خداى تعالى اين آيه را فرو فرستاده است، و ابوبكر اين آيه را بخواند و همه مردم از او اين آيه را فرا گرفتند، و ابوبكر اين آيه را به گوش هيچ كس نرسانيد الاّ كه در آنجا اين آيه را بخواند.
الاشكال عليه:
خصم مىگويد كه: امّت محمّد، خاصّه مهاجر و انصار، علم رسول دانند به جمع. لكن ايشان چندين آيت قرآن كه اعظم امور دينند ندانستند. چگونه شايد كه علم رسول دانند تا مگر اين آيات از جمله منزَلات و علم نبود؟ و حاشا من ذلك حاشا من ذلك.
و ثانياً: از ظاهر حديث چنان مىنمايد كه عمر خلق را به خود دعوت مىكرد. چون ابوبكر بيامد، عمر را خاموش گردانيد، و خلق را بنشانيد، و خلق روى به ابوبكر نهادند و عمر را ترك بكردند. پس يُمكن كه حال علىّ نيز چنين بوده باشد كه خلق وى را ترك كرده باشند و روى بديشان نهاده.
و ثالثاً: آنچه گفت هر كه محمّد را عبادت مىكرد، بايد كه معلوم وى شود كه محمّد صلّى الله عليه وآله مرد، و فيه شىء، در ميان صحابه هيچ كس محمّد را عبادت نمىكرد تا وى اين كلام گفتى، مگر اين كه مراد وى به عبادت سنّت رسول عليه السلام بوده است. لكن اين باب قدح است در كار خلافت وى، و مراد آن بود كه حكم امر و نهى وى مرتفع شود؛ و نعوذ باللّه من ذلك.
و رابعاً: خصم گويد [76] كه، ابوبكر اشجع صحابه بود، و دليل بر اين آن است كه صحابه را قوّت اين كلمه نبود كه بگويند، يعنى رسول بمرد، بلكه اين شجاعت وى را بود خاصّةً.